حكايت نتيجه مهر و نامهرى رهبر به ملت
درويش و غنى بنده اين خاك و درند
آنان كه غنى ترند محتاج ترند
پس از دعا به من رو كرد و گفت: از آنجا كه فيض همت درويشان(مستمندان)عمومى است آنها رفتار درست و نيك دارند(تقاضا دارم)عنايت و دعايى براى من كنند، زيرا گزند دشمنى سرسخت، ترسان هستم.
به شاه گفتم: بر ملت ناتوان مهربانى كن، تا از ناحيه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبينى.
به بازوان توانا و فتوت سر دست
خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست
نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد؟
كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست
هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت
دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست
بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى
نشايد كه نامت نهند آدمى
حكايت هايي از سعدي
باب اول - در سيرت پادشاهان