عید غدیرمبارک

کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد
راه بیت‌الله اگر از هند و ایران بگذرد

مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ
مست‌تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد

«خون نمی‌خوابد» چنین گفتند رندان پیش از این
کیست می‌خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟

نغمه‌اش در عین کثرت، جوش وحدت می‌زند
هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد

پردة عشّاق حاشا بی‌ترنّم گل کند
شام دلتنگان مبادا در غم نان بگذرد

وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود
حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد

خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه‌هاست
رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد

کاشکی این روزها بر ما نمی‌آمد فرود
حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد

کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد
کاش می‌شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

حال و روز عاشقان امروز بارانی‌تر است
نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد

از شراب مشرق توحید خواهد مست شد

گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد

                           علیرضا قزوه



عید مبارک

آوای نقاره ها

صدای نقاره ها از دور گوش را نوازش می دهد و کبوتران حرم پیام شادی و مهر را به ارمغان آورده اند . اینجا همه شاد و خوشحالند که همسایه ی امام رئوف ، با نورش روشنایی را به درون های خود اجازت ورود داده اند .

 

سلام وصلوات بر حضرت محمد مصطفی (ص) وخاندان پاک ومطهرش

 

سلام بر سلطان خراسان؛ او که غبار قدمگاهش، سرمه دیدگان ماست

 

به گوش دل ندا آمد، که يار دلربا آمد

به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا (ع) آمد

خدا داد آنچه را وعده،‌ بشد در ماه ذيقعده

که آمد بهترين بنده، رضا آمد ، رضا آمد


میلاد امام رضا

در باغ ولایت گل خوش بوست رضا 

سرو چمن گلشن مینوست رضا

نومید مشو ز درگه احسانش

زیرا به جهان ضامن آهوست رضا

         

 

کشور ما از دو گل دارد بهار 

هم بهار و هم وقار و اعتبار

 هر دو گل از باغ گل های رسول

هر دو گل از نسل زهرای بتول

آن یکی در شهر قم شهر صفاست

این یکی در مشهد و نامش رضاست

 

 

آشنای دل غزیب شهر طوس

یا علی موسی الرضا شمس الشموس

 ای  که با عشقت مرا پرورده ای

نازشستت خوب صیدم کرده ای

قالب‏ها‏‏ی شعری

اگر می خواهید درس ادبیات فارسی تان خوب شود و همیشه نمره های خوب بگیرید دیگر احتیاجی به کتاب های کمک آموزشی نیست!!!!!!!!!

از جزوه ما استفاده کنید

.

قالب‏ها‏‏ی شعری

۱- قصیده: شعری است که مصراع اوّل بیت اوّل با تمام مصراع‏ها‏‏ی زوج هم قافیه است و تعداد ابیات آن از پانزده بیت بیشتر است. موضوع قصیده، ستایش، نکوهش، پند یا مسائل اخلاقی است. رودکی، ناصر خسرو، انوری، سعدی و ملک الشّعرای بهار از شاعران نام دار قصیده اند

.

۲- غزل: شعری است که مانند قصیده، مصراع اوّل بیت اوّل با تمام مصراع‏ها‏‏ی زوج هم قافیه است ولی تعداد ابیات آن کمتر از قصیده و موضوع آن بیان احساس و عاطفه، فراق و جدایی، عشق و عرفان و… می‏‏باشد. غزل عاشقانه: سعدی – غزل عاشقانه: سنایی، مولوی – غزل عاشقانه عارفانه: حافظ – غزل اجتماعی: ملک الشّعرای بهار، قیصر امین پور


۳- مثنوی(دوتایی، دوگانه): شعری است که هر بیت آن قافیه ای جداگانه دارد و بیشتر برای سرودن داستان‏ها‏‏ و مطالب طولانی مناسب است و شاعر می‏‏تواند پس از چند بیت از قافیه‏ی قبلی استفاده کند. مانند: شاهنامه‏ی فردوسی، پنج گنج نظامی، بوستان سعدی، مثنوی معنوی مولوی

- قطعه: شعری است که قافیه‏ها‏‏ی آن فقط در مصراع‏ها‏‏ی زوج (دوّم)

قرار دارد.

موضوع قطعه پند و اندرز یا مسائل اخلاقی است. انوری و پروین اعتصامی از شاعران نام دار قطعه اند

.

۵-رباعی: یعنی چهار گانه، شهری چهار مصراعی است که مصراع سوّم آن معمولا قافیه ندارد و مصراع اوّل، دوّم و چهارم هم قافیه هستند. خیّام، عطّار، مولوی از رباعی سرایان مشهور می‏‏باشند.

نمودار رباعی

۶- دو بیتی نو(چهار پاره): شعری است که قافیه های آن فقط در مصراع های زوج(دوّم) قرار دارد و هر دو بیت آن قافیه ای جداگانه دارد. شاعران معروف این قالب شعری، ملک الشّعرای بهار، فریدون مشیری را می توان نام برد.

نمودار دو بیتی نو

۷- شعر نیمایی:شعری است با مصراع های کوتاه و بلند که در آن قافیه الزامی نیست و شاعر هر جا که بیان خود را نیازمند به قافیه می بیند از آن استفاده می کند. پدید آورنده ی شعر نیمایی، نیما یوشیج است. از دیگر شاعران مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری می باشند.

* بیت الغزل، شاه بیت: بعضی از ابیات خیلی ساده و سریع بر دل می نشینند و بر زبان جاری می شوند. به بهترین بیت در غزل «بیت الغزل» و در شعر های دیگر «شاه بیت» می گویند.

* تخلّص: معمولاً شاعران در پایان شعر خویش نام خود یا نام ویژه ای را که نام شعری شاعر است به کار می برند به این نام «تخلّص» و به بیتی که دارای تخلّص است «بیت تخلص» می گویند. تخلّص به معنای خلاص شدن و رها شدن است. گویی شاعر با نوشتن تخلّص، از بند سخن آزاد می شود. تخلّص مانند امضا و نشان است که در پایان شعر می آید.

مثلاً اسم اصلی حافظ، شمس الدّین محمّد است و نام شهریار، محمّد حسین بهجت تبریزی، ولی این دو شاعر در شعر خویش «حافظ» و «شهریار» تخلّص می کرده اند

آرایه های ادبی

آرایه های ادبی

اگر در جمله یا شعر واقع شوند، باعث زیبایی آن می شوند

۱- تشبیه: یعنی کسی یا چیزی را از نظر داشتن صفت یا صفاتی به کسی یا چیزی دیگر که آن صفت یا صفات را دارد، مانند کنیم. تشبیه چهار رکن دارد:

الف) مشبّه(رکن اول): کسی یا چیزی که قصد مانند کردن آن را داریم.

ب) مشبّه به(رکن دوم): کسی یا چیزی که مشبّه(رکن اول) به آن مانند شود.

ج) وجه شبه(رکن سوم): ویژگی یا ویژگی های مشترک میان مشبّه و مشبّه به.

د) ادات تشبیه(رکن چهارم): کلمه ای است که بین رکن ها، تشبیه بر قرار می سازد.

تشبیه به شبه

تشبیه به شبه

مشبه ادات مشبه وجه

مشبه ادات مشبه وجه

علی چون شیر شجاع است. نسیم مانند نسیمی مهربان است.

۲- تشخیص(جان بخشی به اشیا، انسان نمایی پدیده ها): هرگاه شاعر یا نویسنده به موجودی بی جان یا گیاه عمل انسانی نسبت دهد آرایه ی تشخیص به کار برده است.

مثال: ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست تکه یخ ها به گریه افتادند

شبنم از روی گل بر خاست گفت می خواهم آفتاب شوم

۳- کنایه: منظور از کنایه پوشیده سخن گفتن درباره ی کاری است. در کنایه معنی دور مدّ نظر است و معنی نزدیک و واقعی مقصود نویسنده و شاعر را نمی رساند.

مثال: حالا چه خاکی بر سرم بریزم؟ (کنایه از چه کار باید بکنم). دور من را خط بکش (کنایه از نادیده گرفتن است). فلانی نان کور است (کنایه از بخیل بودن).

مراعات نظیر

۴- مراعات نظیر(شبکه ی معنایی): به ارتباط چیز ها و واژه ها با یکدیگر مراعات نظیر می گویند و به ارتباط دو یا چند مراعات و نظیر شبکه معنایی می گویند:
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از رکشبه خویش آمد و هنگام درو

شبکه معنایی

دلم قلمرو جغرافیایی ویرانی است هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است
دیم میان دو دریای سرخ مانده سیاه همیشه برزخ دل تنگه پریشانی است
۵- تلمیح: شاعر یا نویسنده، گاهی برای زیبا تر ساختن سخن و تاثیر گذاری بیشتر آن، به اشاره و غیر مستقیم از آیات، روایات، احادیث، داستان ها و رویداد های مهم تاریخی و… استفاده می کنند که به این شیوه بهره گیری «تلمیح» می گویند.

اشاره به داستان حضرت یوسف

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

اشاره به حدیث «اَنا مَدینةُ العِلم وَ عَلیٌّ بابُها»

ذات او دروازه شهر علوم زیر فرمانش حجاز و چین و روم
۶- سجع: در لغت به معنب آواز کبوتر است. سجع مانند قافیه در شعر است به گونه ای که وقتی کلماتی در نثر از نظر حروف یا هر دو هماهنگ بیایند. سجع در کلامی دیده می شود که حداقل دو جمله باشد. به نثری که سجع داشته باشد «مسجّع» می گویند.

هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد.
مال با هزینه کردن کم آید و دانش با پراکنده شدن بیفزاید.
۷- ضرب المثل: به جمله یا مصراع یا ابیاتی گویند که در طی سال ها زبان زد مردم شده و پند آموز و پر مغز باشند.

این دغل دوستان که می بینی مگسانند گرد شیرینی هرکه بامش بیش برفش بیشتر
۸- جناس: آوردن کلماتی در نظم و نثر که از نظر حروف مشترک ولی در معنا متفاوت باشند.

الف) جناس تام (کامل): جناسی که از نظر لفظ و حروف و نوشتار یکی باشند ولی از نظر معنی متفاوت باشند.

مثال: روزی برای پیدا کردن روزی به صحرا رفته بود.
برادر که در بند خویش است نه برادر، نه خویش است.
نوع
مثال
۱- حرکتی
عالَم – عالِم
کُشت – کِشت
۲- افزایشی
قدم – مقدم
امام – امامت
۳-اختلافی
کیش – ریش
جنگ – چنگ

ب) جناس ناقص

ج) جناس اشتقاق: ظلم – مظلوم کاتب – کتب
۹- تضاد (طباق): هرگاه دو کلمه از نظر معنی مخالف هم باشند به آن تضاد گفته می شود.

مثال: نیک = بد
کسی که زود دل آزرده گشت دیر نزیست. تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
۱۰- واج آرایی: شاعران و نویسندگان از زیبایی تکرار حرف و واژه برای زیبایی سخن و تاثیر گذاشتن آن بر مخاطب استفاده می کنند.

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است «خ» باد خنک از جانب خوارزم وزان است
۱۱- تضمین: شاعر یا نویسنده، گاهی برای زیبا تر ساختن سخن و تاثیر گذاری آن به طور مستقیم از آیه، حدیث، مصراع یا بیتی از شاعر دیگر می آورد که به آن تضمین می گویند.

تضمین دو گونه است:

نظامی(مخزن الاسرار) از قرآن تضمین کرده

الف) آشکار: بسم الله الرّحمن الرّحیم هست کلید در گنج حکیم

حافظ از سعدی تضمین کرده

ب) پنهان: زان پیشتر که عمر گرانمایه بگذرد بگذار تا مقابل روی تو بگذرم

دستور زبان قسمت اول

فعل: کلمه ای است که انجام دادن کار یا داشتن و یا پذیرفتن حالتی را در زمان گذشته، حال و یا آینده می رساند.

الف) فعل ربطی (اِسنادی): فعلی که انجام دادن کاری را نمی رساند بلکه کارش نسبت دادن مسند به نهاد است. فعل های ربطی ۵ نوع هستند: است، بود، شد، گشت، گردید.

نکته: اگر بتوانیم به جای گشت و گردید «شد» قرار دهیم فعل ربطی اند.

(مسندالیه)

نهاد مسند فعل ربطی

(فاعل) شد

نهاد فعل خاص

(مسندالیه)

(مسندالیه)

نهاد مسند فعل ربطی

نهاد مسند فعل ربطی

هوا سرد است. او دانشمند بود. علی در پارک گشت (گردید). آسمان روشن است.

نهاد (مسندالیه): نهاد اگر کننده کار نباشد مسندالیه است. مانند: هوا، او و آسمان در مثال های بالا

ب) فعل خاص: به غیر از ۵ فعل بالا بقیه ی فعل ها خاص هستند. مانند: رفت، آمده بودیم، خورده است، می بینیم و… . فعل های خاص به دو دسته گذرا (متعدی) و ناگذر (لازم) تقسیم می شوند:

۱- فعل گذرا (متعدی): فعلی که به مفعول نیاز دارد و به دو پرسش «چه چیزی را» و «چه کسی را» پاسخ بدهد. مانند: آورد، دید و… .

نهاد(فاعل) مفعول فعل گذرا

نهاد(فاعل) مفعول فعل گذرا

حسین کتاب را آورد. علی مجید را دید.
۲- فعل ناگذر (لازم): فعلی که به مفعول نیاز نداردو به دو پرسش «چه چیزی را» و «چه کسی را» پاسخ ندهد. مانند: نشست، رفت و… .

نهاد(فاعل) فعل ناگذر

نهاد(فاعل) فعل ناگذر

علی نشست. مجید رفت.
نهاد (فاعل): نهاد اگر کننده کار باشد، فاعل است مانند مثال های گفته شده.

مفعول: کلمه ای است که کار بر آن واقع می شود مانند مثال های گفته شده.

فعل ها از نظر زمان به سه دسته تقسیم می شوند:

الف- ماضی (گذشته) ب- مضارع (حال یا آینده) ج- مستقبل (آینده)

الف) ماضی (گذشته): فعلی که در زمان گذشته انجام گرفته باشد، فعل ماضی است.

فعل های ماضی شخص، مفرد و جمع، بن و شناسه دارند.

م
یم
ی
ید
-
ند
شناسه ها در فعل های ماضی ۵ تا هستند:

شخص
مفرد
شناسه
جمع
شناسه
اول شخص
رفتم
م
رفتیم
یم
دوم شخص
رفتی
ی
رفتید
ید
سوم شخص
رفت
-
رفتند
ند

*انواع فعل ماضی (گذشته):

جدول فعل های ماضی (گذشته)
مفرد
جمع

ماضی ساده

بن ماضی

شناسه

-
خواندم خواندی خواند
خواندیم
خواندید
خواندند

ماضی‏استمراری

می

ماضی ساده

شناسه
می‏خواندم می‏خواندی می‏خولند
می‏خواندیم
می‏خواندید
می‏خواندند

ماضی بعید

بن ماضی

ه

بودم-بودی-بود بودیم-بودید-بودند
خوانده‏بودم خوانده‏بودی خوانده‏بود
خوانده‏بودیم
خوانده‏بودید
خوانده‏بودند

ماضی نقلی

بن ماضی

ه

ام-ای-است
ایم-اید-اند
خوانده‏ام
خوانده‏ای
خوانده‏است
خوانده ایم
خوانده اید
خوانده اند

ماضی التزامی
شک، شرط، آرزو

بن ماضی

ه

باشم-باشی-باشد
باشیم-باشید-باشند
خوانده‏باشم
خوانده‏باشی
خوانده‏باشد
خوانده‏باشیم
خوانده‏باشید
خوانده‏باشند
بن فعل ماضی: مصدر بدون َ ن پایانی مثال ها: می دیدم دیدن حذف ن دید
کاشته بودیم کاشتن خذف ن کاشت
آمده باشند آمدن حذف ن آمد
*مصدر: کلمه ای است که مفهوم فعل را دارد ولی فعل نیست زیرا زمان، شخص و شناسه ندارد و از بن ماضی + َ ن ساخته می شود.
مثال: رفت َ ن = رفتن- مثال های دیگر خوردن، پوشیدن، ریختن، گفتن و… .
ب) مضارع (حال یا آینده): فعلی که در زمان حال یا آینده انجام می گیرد فعل مضارع گویند.

فعل های مضارع شخص، مفرد و جمع، بن و شناسه دارند:

شخص
مفرد
شناسه
جمع
شناسه
اول شخص
می روم
م
می رویم
یم
دوم شخص
می روی
ی
می روید
ید
سوم شخص
می رود
د
می روند
ند
شناسه ها در مضارع (برخلاف ماضی) ۶ تا هستند:

م
یم
ی
ید
د
ند

انواع فعل مضارع (حال یا آینده):

جدول فعل های مضارع
مفرد
جمع
مضارع اخباری
می
بن مضارع
شناسه
می‏خوانم-می‏خوانی-می‏خواند
می‏خوانیم-می‏خوانید-می‏خوانند
مضارع التزامی

بن مضارع
شناسه
بخوانم-بخوانی-بخواند
بخوانیم-بخوانید-بخوانند

امر

امر

بن فعل مضارع: فعل امر یا نهی مفرد بدون « ﺑ » آغازی

نهی

مثال ها: می بینم ببین خذف ﺑ بین می روند برو خذف ﺑ رو
بکاریم نکار خذف ن کار
*فعل امر: فعلی است که به وسیله آن خواهش می کنیم یا فرمان می دهیم: بنویسید-بخوان-بدو

*فعل نهی: فعلی است که ما را از انجام کاری باز می دارد: ننویسید-نخوان-ندو

ج) مستقبل (آینده): فعلی که فقط بر زمان آینده دلالت می کند و از: خواه+شناسه+بن ماضی ساخته می‏شود.فعل های مستقبل شخص، مفرد و جمع، بن و شناسه دارند:

در فعل های مستقبل شناسه ها ۶ تا هستند:

م
یم
ی
ید
د
ند
شخص
مفرد
شناسه
جمع
شناسه
اول شخص
می روم
م
می رویم
یم
دوم شخص
می روی
ی
می روید
ید
سوم شخص
می رود
د
می روند
ند


شعری در سوگ امام جعفر صادق رییس مکتب تشیع


حضرت صـــادق، امــام راستین             پیـــشـوا و مقتـدای اهــل دیـن

درّ بحـــر اصــطفـا، شمـس هُدا            افتــــخار اصــفیــا و اولیــــا

کــرد احیا، شرع جدّش‌مصطفــی            داد رونــق، رســم و آئیــن ولا

صیت فضلش عرصه‌ی غبرا گرفت          نهضـــت او سر  بسر دنیا گرفت

مکــتب فقه و فضیلت بــاز کرد              دعـــوت مردم ز نــو آغاز کرد

ذو المکارم ذوالفضائل ذو الکمال            عدل قـــرآن،  رهنمای بی‌همال

مــدرس او، مشعل تابـــان نور              علـم وحیـانی در آن اندر ظهـور

صف‌‌بصف در آن رجال علم ودین           از افاضات جنــابش خوشه‌چیـن

عالمان در مدرسش، چون مفلسان           بــر در اعیــان و اشراف زمــان

از جهان شد سوی بستان وصــال           بارگــــاه قرب حیّ ذو الجــلال

مـــتصل گردیـــد با غیب وجود              گشت فارغ زین قیود و زین حدود


ولادت کریمه ی اهل بیت

سال روز ولادت کریمه ی اهل بیت ، حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیه ) و آغاز دهه ی با شکوه کرامتبر تمامی عاشقان اهل بیت رسول گرامی اسلام مبارک


.


شعری در ولادت حضرت معصومه

منت ز بخت دارم و نصرت ز کردگار

کافکند در دیار قمم روزگار، بار

خوش بار یافتم به حریمى که جبرئیل

بی اذن خادمان به حریمش نجسته بار

این بارگاه بضعه باب الحوائج است

کز وى رواست، حاجت مخلوق روزگار

این پیشگاه فاطمه بنت موسى است

کز بعد فاطمه به زنان دارد افتخار

خارى اگر خلد به کف پاى زائرش

گیرد ملک به سوزن مژگان ،ز پاش ،خار

دختر بدین جلال، نپرورده مام دهر

دختر بدین مقام، نیاورده روزگار

چشم فلک ندیده و نشنیده گوش دهر

دختر بدین جلالت و بانو بدین وقار

اى بانوى بلند مقام فلک جناب

اى  خانم  رفیع   مکان   بزرگوار

هم دختر امامى و هم خواهر امام

هم عمه امامى  و هم نور هشت و چار

تنها نه چشم من به در توست منتظر

چشم دو عالم است ‏بر این در، به انتظار

اى والى ولایت عصمت! به عصمتت

چشم  کرم   ز بنده این  آستان،  مدار

مسکین «طرب‏» ز درگه لطفت کجا رود؟

امیدوار  بر  توام،  امید   من    بر آر

سرود عاشقی ام یا امام هشتم شد

دلم سه شنبه شبي باز راهي قم شد

كنار درب حرم، بين زائران گم شد

نگاه چشم ترم تا به گنبدت افتاد

دوباره شيفته ي رنگ زرد گندم شد

 

به ياد مشهد و باب الجواد افتادم

سرود عاشقي ام، يا «امام هشتم» شد

به محض بردن نام امام آينه ها

لبان آينه هايت پرازتبسم شد

به استحاله كشاندي مرا به لبخندي

دوچشم مملو اشكم، دوخمره ي خم شد

سلام برتو و بر خاندان اطهارت

سرم به زير قدوم تمام زوارت

ازآب شورحرم، شوق وشور مي گيرم

وضو براي تشرف به طور مي گيرم

ستاره ام، كه دراين آسمان ظلماني

ازآفتاب حضور تو نور مي گيرم

چقدرزائرعاشق! شبيه كودكي ام

ضريح مرقدتان را به زور مي گيرم

چه افتخارعظيمي است، بودنت اينجا

عجيب نيست كه حس غرور مي گيرم

براي رد شدنم ازپل صراط جزا

زدست لطف تو برگ عبور مي گيرم

سلام برتو وبر خاندان اطهارت

سرم به زير قدوم تمام زوارت

نسيم مرقدتان عطر كوچه باغ بهشت

برد ز خاطره ها غصه ي فراق بهشت

رواق هاي حريمت، بهشت نوروبلور

بلند گنبد نورانيت،چراغ بهشت

مدام روز قيامت پي تو مي گردم

نمي روم به جهنم؛ ويا سراغ بهشت

شكسته باد دوپايم، اگر كه روز حساب

بدون تو بگذارم قدم به باغ بهشت

منم؛ مديحه سرايي كه آرزو دارم

جوارباغ توباشم، شده كلاغ بهشت؟!

سلام برتو وبر خاندان اطهارت

سرم به زير قدوم تمام زوارت

شاعر:وحید قاسمی

 

چند پند

 

کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد

سیاه روزی و بدنامی اختیار نکرد

خوش آنکه از گل مسموم باغ دهر رمید

برفق گر نظری کرد، جز به خار نکرد

به تیه فقر، ازان روی گشت دل حیران

که هیچگه شتر آز را مهار نکرد

نداشت دیدهٔ تحقیق، مردمی کاز دور

بدید خیمهٔ اهریمن و فرار نکرد

شکار کرده بسی در دل شب، این صیاد

مگو که روز گذشت و مرا شکار نکرد

سپهر پیر بسی رشتهٔ محبت و انس

گرفت و بست بهم، لیک استوار نکرد

مشو چو وقت، که یک لحظه پایدار نماند

مشو چو دهر، که یک عهد پایدار نکرد

برو ز مورچه آموز بردباری و سعی

که کار کرد و شکایت ز روزگار نکرد

غبار گشت ز باد غرور، خرمن دل

چنین معامله را باد با غبار نکرد

سفینه‌ای که در آن فتنه بود کشتیبان

برفت روز و شب و ره سوی کنار نکرد

مباف جامهٔ روی و ریا، که جز ابلیس

کس این دو رشتهٔ پوسیده پود و تار نکرد

کسی ز طعنهٔ پیکان روزگار رهید

که گاه حملهٔ او، سستی آشکار نکرد

طبیب دهر، بسی دردمند داشت ولیک

طبیب وار سوی هیچ یک گذار نکرد

چرا وجود منزه به تیرگی پیوست

چرا محافظت پنبه از شرار نکرد

ز خواب جهل، بس امسالها که پار شدند

خوش آنکه بیهده، امسال خویش پار نکرد

روا مدار پس از مدت تو گفته شود

که دیر ماند فلانی و هیچ کار نکرد

جولای خدا  

کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست

خسته و رنجور، اما تندرست

عنکبوتی دید بر در، گرم کار

گوشه گیر از سرد و گرم روزگار

دوک همت را به کار انداخته

جز ره سعی و عمل نشناخته

پشت در افتاده، اما پیش بین

از برای صید، دائم در کمین

رشته‌ها رشتی ز مو باریکتر

زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر

پرده می ویخت پیدا و نهان

ریسمان می تافت از آب دهان

درس ها می داد بی نطق و کلام

فکرها می‌پخت با نخ های خام

کاردانان، کار زین سان می کنند

تا که گویی هست، چوگان می زنند

گه تبه کردی، گهی آراستی

گه درافتادی، گهی برخاستی

کار آماده ولی افزار نه

دایره صد جا ولی پرگار نه

زاویه بی حد، مثلث بی شمار

این مهندس را که بود آموزگار؟!

کار کرده، صاحب کاری شده

اندر آن معموره معماری شده

این چنین سوداگری را سودهاست

وندرین یک تار، تار و پودهاست

پای کوبان در نشیب و در فراز

ساعتی جولا، زمانی بندباز

پست و بی مقدار، اما سربلند

ساده و یک دل، ولی مشکل پسند

اوستاد اندر حساب رسم و خط

طرح و نقشی خالی از سهو و غلط

گفت کاهل کاین چه کار سرسری ست؟

آسمان، زین کار کردنها بری ست

کوها کارست در این کارگاه

کس نمی‌بیند ترا، ای پر کاه

می تنی تاری که جاروبش کنند؟

می کشی طرحی که معیوبش کنند؟

هیچ گه عاقل نسازد خانه‌ای

که شود از عطسه‌ای ویرانه‌ای

پایه می سازی ولی سست و خراب

نقش نیکو می زنی، اما بر آب

رونقی می جوی گر ارزنده‌ای

دیبه‌ای می باف گر بافنده‌ای

کس ز خلقان تو پیراهن نکرد

وین نخ پوسیده در سوزن نکرد

کس نخواهد دیدنت در پشت در

کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر

بی سر و سامانی از دود و دمی

غرق در طوفانی از آه و نمی

کس نخواهد دادنت پشم و کلاف

کس نخواهد گفت کشمیری بباف

بس زبر دست ست چرخ کینه‌توز

پنبه ی خود را در این آتش مسوز

چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد

دزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزد

خسته کردی زین تنیدن پا و دست

رو بخواب امروز، فردا نیز هست

تا نخوردی پشت پایی از جهان

خویش را زین گوشه گیری وارهان

گفت آگه نیستی ز اسرار من

چند خندی بر در و دیوار من؟!

علم ره بنمودن از حق، پا ز ما

قدرت و یاری از او، یارا ز ما

تو به فکر خفتنی در این رباط

فارغی زین کارگاه و زین بساط

در تکاپوییم ما در راه دوست

کارفرما او و کارآگاه اوست

گر چه اندر کنج عزلت ساکنم

شور و غوغایی ست اندر باطنم

دست من بر دستگاه محکمی ست

هر نخ اندر چشم من ابریشمی است

کار ما گر سهل و گر دشوار بود

کارگر می خواست، زیرا کار بود

صنعت ما پرده‌های ما بس است

تار ما هم دیبه و هم اطلس است

ما نمی‌بافیم از بهر فروش

ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش

عیب ما زین پرده‌ها پوشیده شد

پرده ی پندار تو پوسیده شد

گر، درد این پرده، چرخ پرده در

رخت بر بندم، روم جای دگر

گر سحر ویران کنند این سقف و بام

خانه ی دیگر بسازم وقت شام

گر ز یک کنجم براند روزگار

گوشه ی دیگر نمایم اختیار

ما که عمری پرده‌داری کرده‌ایم

در حوادث، بردباری کرده‌ایم

گاه جاروبست و گه گرد و نسیم

کهنه نتوان کرد این عهد قدیم

ما نمی‌ترسیم از تقدیر و بخت

آگهیم از عمق این گرداب سخت

آنکه داد این دوک، ما را رایگان

پنبه خواهد داد بهر ریسمان

هست بازاری دگر، ای خواجه تاش

کاندر آنجا می‌شناسند این قماش

صد خریدار و هزاران گنج زر

نیست چون یک دیده ی صاحب نظر

تو ندیدی پرده ی دیوار را

چون ببینی پرده ی اسرار را

خرده می‌گیری همی بر عنکبوت

خود نداری هیچ جز باد بروت

ما تمام از ابتدا بافنده‌ایم

حرفت ما این بود تا زنده‌ایم

سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم

بافتیم و بافتیم و بافتیم

پیشه‌ام این ست، گر کم یا زیاد

من شدم شاگرد و ایام اوستاد

کار ما اینگونه شد، کار تو چیست؟

بار ما خالی است، دربار تو چیست؟

می نهم دامی، شکاری می زنم

جوله‌ام، هر لحظه تاری می‌تنم

خانه ی من از غباری چون هباست

آن سرایی که تو می سازی کجاست؟

خانه ی من ریخت از باد هوا

خرمن تو سوخت از برق هوی

من بری گشتم ز آرام و فراغ

تو فکندی باد نخوت در دماغ

ما زدیم این خیمه ی سعی و عمل

تا بدانی قدر وقت بی بدل

گر که محکم بود و گر سست این بنا

از برای ماست، نز بهر شما

گر به کار خویش می‌پرداختی

خانه‌ای زین آب و گل می‌ساختی

می گرفتی گر به همت رشته‌ای

داشتی در دست خود سر رشته‌ای

عارفان، از جهل رخ برتافتند

تار و پودی چند در هم بافتند

دوختند این ریسمان ها را به هم

از دراز و کوته و بسیار و کم

رنگرز شو، تا که در خم هست رنگ

برق شد فرصت، نمی داند درنگ

گر بنایی هست باید برفراشت

ای بسا امروز کان فردا نداشت

نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم

گر که فردایی نباشد، چون کنیم؟

عنکبوت، ای دوست، جولای خداست

چرخه‌اش می گردد، اما بی صداست

 

جمال حق  

نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما

سپید جامه و از هر گنه مبرائیم

جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم

چرا که جز نفسی در چمن نمیپائیم

بما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است

که از غرور، دل پاک را بیالائیم

قضا، نیامده ما را ز باغ خواهد برد

نه میرویم بسودای خود، نه میئیم

بخود نظاره کنیم ار بچشم خودبینی

چگونه لاف توانیم زد که بینائیم

چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود

من و تو جای شگفت است گر نفرسائیم

بگرد ما گل زرد و سپید بسیارند

گمان مبر که بگلشن، من و تو تنهائیم

هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را

به چشم خیرهٔ گلچین دهر پیدائیم

بدین شکفتگی امروز چند غره شویم

چو روشن است که پژمردگان فردائیم

درین زمانه، فزودن برای کاستن است

فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزائیم

خوش است بادهٔ رنگین جام عمر، ولیک

مجال نیست که پیمانه‌ای بپیمائیم

ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم

که آگه‌است که تا صبح دیگر اینجائیم

فضای باغ، تماشاگه جمال حق است

من و تو نیز در آن، از پی تماشائیم

چه فرق گر تو ز یک رنگ و ما ز یک فامیم

تمام، دختر صنع خدای یکتائیم

همین خوش است که در بندگیش یکرنگیم

همین بس است که در خواجگیش یکرائیم

برنگ ظاهر اوراق ما نگاه مکن

که ترجمان بلیغ هزار معنائیم

درین وجود ضعیف ار توان و توشی هست

رهین موهبت ایزد توانائیم

برای سجده درین آستان، تمام سریم

پی گذشتن ازین رهگذر، همه پائیم

تمام، ذرهٔ این بی زوال خورشیدیم

تمام، قطرهٔ این بی کرانه دریائیم

درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست

چه فرق گر بنظر، زشت یا که زیبائیم

چو غنچه‌های دگر بشکفند، ما برویم

کنون بیا که صف سبزه را بیارائیم

درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست

که جور میکند ایام و ما شکیبائیم

ز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم

برای سوختن و ساختن مهیائیم

اسیر دام هوی و قرین آز شدن

اگر دمی و اگر قرنهاست، رسوائیم

جان و تن

 

کودکی در بر، قبائی سرخ داشت

روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت

همچو جان نیکو نگه میداشتش

بهتر از لوزینه می‌پنداشتش

هم ضیاع و هم عقارش می‌شمرد

هر زمان گرد و غبارش می‌سترد

از نظر باز حسودش می‌نهفت

سر خیش میدید و چون گل میشکفت

گر بدامانش سرشکی میچکید

طفل خرد، آن اشک روشن میمکید

گر نخی از آستینش میشکافت

بهر چاره سوی مادر میشتافت

نوبت بازی بصحرا و بدشت

سرگران از پیش طفلان میگذشت

فتنه افکند آن قبا اندر میان

عاریت میخواستندش کودکان

جمله دلها ماند پیش او گرو

دوست میدارند طفلان رخت نو

وقت رفتن، پیشوای راه بود

روز مهمانی و بازی، شاه بود

کودکی از باغ می‌آورد به

که بیا یک لحظه با من سوی ده

دیگری آهسته نزدش می‌نشست

تا زند بر آن قبای سرخ دست

روزی، آن رهپوی صافی اندرون

وقت بازی شد ز تلی واژگون

جامه‌اش از خار و سر از سنگ خست

این یکی یکسر درید، آن یک شکست

طفل مسکین، بی خبر از سر که چیست

پارگیهای قبا دید و گریست

از سرش گر جه بسی خوناب ریخت

او برای جامه از چشم آب ریخت

گر بچشم دل ببینیم ای رفیق

همچو آن طفلیم ما در این طریق

جامهٔ رنگین ما آز و هوی است

هر چه بر ما میرسد از آز ماست

در هوس افزون و در عقل اندکیم

سالها داریم اما کودکیم

جان رها کردیم و در فکر تنیم

تن بمرد و در غم پیراهنیم

جامهٔ عرفان

 

به درویشی، بزرگی جامه‌ای داد

که این خلقان بنه، کز دوشت افتاد

چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق

چو می‌بخشند کفش و جامه‌ات خلق

چو خود عوری، چرا بخشی قبا را

چو رنجوری، چرا ریزی دوا را

کسی را قدرت بذل و کرم بود

که دیناریش در جای درم بود

بگفت ای دوست، از صاحبدلان باش

بجان پرداز و با تن سرگران باش

تن خاکی به پیراهن نیرزد

وگر ارزد، بچشم من نیرزد

ره تن را بزن، تا جان بماند

ببند این دیو، تا ایمان بماند

قبائی را که سر مغرور دارد

تن آن بهتر که از خود دور دارد

از آن فارغ ز رنج انقیادیم

که ما را هر چه بود، از دست دادیم

از آن معنی نشستم بر سر راه

که تا از ره شناسان باشم آگاه

مرا اخلاص اهل راز دادند

چو جانم جامهٔ ممتاز دادند

گرفتیم آنچه داد اهریمن پست

بدین دست و در افکندیم از آندست

شنیدیم اعتذار نفس مدهوش

ازین گوش و برون کردیم از آن گوش

در تاریک حرص و آز بستیم

گشودند ار چه صد ره، باز بستیم

همه پستی ز دیو نفس زاید

همه تاریکی از ملک تن آید

چو جان پاک در حد کمال است

کمال از تن طلب کردن وبال است

چو من پروانه‌ام نور خدا را

کجا با خود کشم کفش و قبا را

کسانی کاین فروغ پاک دیدند

ازین تاریک جا دامن کشیدند

گرانباری ز بار حرص و آز است

وجود بی تکلف بی نیاز است

مکن فرمانبری اهریمنی را

منه در راه برقی خرمنی را

چه سود از جامهٔ آلوده‌ای چند

خیال بوده و نابوده‌ای چند

کلاه و جامه چون بسیار گردد

کله عجب و قبا پندار گردد

چو تن رسواست، عیبش را چه پوشم

چو بی پرواست، در کارش چه کوشم

شکستیمش که جان مغزست و تن پوست

کسی کاین رمز داند، اوستاد اوست

اگر هر روز، تن خواهد قبائی

نماند چهرهٔ جان را صفائی

اگر هر لحظه سر جوید کلاهی

زند طبع زبون هر لحظه راهی

تیمارخوار

 

گفت ماهیخوار با ماهی ز دور

که چه میخواهی ازین دریای شور

خردی و ضعف تو از رنج شناست

این نه راه زندگی، راه فناست

اندرین آب گل آلود، ای عجب

تا بکی سرگشته باشی روز و شب

وقت آن آمد که تدبیری کنی

در سرای عمر تعمیری کنی

ما بساط از فتنه ایمن کرده‌ایم

صد هزاران شمع، روشن کرده‌ایم

هیچگه ما را غم صیاد نیست

انده طوفان و سیل و باد نیست

گر بیائی در جوار ما دمی

بینی از اندیشه خالی عالمی

نیمروزی گر شوی مهمان ما

غرق گردی در یم احسان ما

نه تپیدن هست و نه تاب و تبی

نه غم صبحی، نه پروای شبی

دامها بینم براه تو نهان

رفتنت باشد همان، مردن همان

تابه‌ها و شعله‌ها در انتظار

که تو یکروزی بسوزی در شرار

گر نمی‌خواهی در آتش سوختن

بایدت اندرز ما آموختن

گر سوی خشکی کنی با ما سفر

بر نگردی جانب دریا دگر

گر ببینی آن هوا و آن نسیم

بشکنی این عهد و پیوند قدیم

گفت از ما با تو هر کس گشت دوست

تو بدست دوستی، کندیش پوست

گر که هر مطلوب را طالب شویم

با چه نیرو بر هوی غالب شویم

چشمهٔ نور است این آب سیاه

تو نکردی چون خریداران نگاه

خانهٔ هر کس برای او سزاست

بهر ماهی، خوشتر از دریا کجاست

گر بجوی و برکه لای و گل خوریم

به که از جور تو خون دل خوریم

جنس ما را نسبتی با خاک نیست

پیش ماهی، سیل وحشتناک نیست

آب و رنگ ما ز آب افزوده‌اند

خلقت ما را چنین فرموده‌اند

گر ز سطح آب بالاتر شویم

زاتش بیداد، خاکستر شویم

قرنها گشتیم اینجا فوج فوج

می نترسیدیم از طوفان و موج

لیک از بدخواه، ما را ترسهاست

ترس جان، آموزگار درسهاست

بسکه بدکار و جفا جو دیده‌ام

از بدیهای جهان ترسیده‌ایم

بره‌گان را ترس میباید ز گرگ

گردد از این درس، هر خردی بزرگ

با عدوی خود، مرا خویشی نبود

دعوت تو جز بداندیشی نبود

تا بود پائی، چرا مانم ز راه

تا بود چشمی، چرا افتم به چاه

گر بچنگ دام ایام اوفتم

به که با دست تو در دام اوفتم

گر بدیگ اندر، بسوزم زار زار

بهتر است آن شعله زین گرد و غبار

تو برای صید ماهی آمدی

کی برای خیر خواهی آمدی

از تو نستانم نوا و برگ را

گر بچشم خویش بینم مرگ را

تیره‌بخت

دختری خرد، شکایت سر کرد

که مرا حادثه بی مادر کرد

دیگری آمد و در خانه نشست

صحبت از رسم و ره دیگر کرد

موزهٔ سرخ مرا دور فکند

جامهٔ مادر من در بر کرد

یاره و طوق زر من بفروخت

خود گلوبند ز سیم و زر کرد

سوخت انگشت من از آتش و آب

او بانگشت خود انگشتر کرد

دختر خویش به مکتب بسپرد

نام من، کودن و بی مشعر کرد

بسخن گفتن من خرده گرفت

روز و شب در دل من نشتر کرد

هر چه من خسته و کاهیده شدم

او جفا و ستم افزونتر کرد

اشک خونین مرا دید و همی

خنده‌ها با پسر و دختر کرد

هر دو را دوش بمهمانی برد

هر دو را غرق زر و زیور کرد

آن گلوبند گهر را چون دید

دیده در دامن من گوهر کرد

نزد من دختر خود را بوسید

بوسه‌اش کار دو صد خنجر کرد

عیب من گفت همی نزد پدر

عیب جوئیش مرا مضطر کرد

همه ناراستی و تهمت بود

هر گواهی که در این محضر کرد

هر که بد کرد، بداندیش سپهر

کار او از همه کس بهتر کرد

تا نبیند پدرم روی مرا

دست بگرفت و بکوی اندر کرد

شب بجاروب و رفویم بگماشت

روزم آوارهٔ بام و در کرد

پدر از درد من آگاه نشد

هر چه او گفت ز من، باور کرد

چرخ را عادت دیرین این بود

که به افتاده، نظر کمتر کرد

مادرم مرد و مرا در یم دهر

چو یکی کشتی بی لنگر کرد

آسمان، خرمن امید مرا

ز یکی صاعقه خاکستر کرد

چه حکایت کنم از ساقی بخت

که چو خونابه درین ساغر کرد

مادرم بال و پرم بود و شکست

مرغ، پرواز ببال و پر کرد

من، سیه روز نبودم ز ازل

هر چه کرد، این فلک اخضر کرد

تیر و کمان

گفت تیری با کمان، روز نبرد

کاین ستمکاری تو کردی، کس نکرد

تیرها بودت قرین، ای بوالهوس

در فکندی جمله را در یک نفس

ما ز بیداد تو سرگردان شدیم

همچو کاه اندر هوا رقصان شدیم

خوش بکار دوستان پرداختی

بر گرفتی یک یک و انداختی

من دمی چند است کاینجا مانده‌ام

دیگران رفتند و تنها مانده‌ام

بیم آن دارم کازین جور و عناد

بر من افتد آنچه بر آنان فتاد

ترسم آخر بگذرد بر جان من

آنچه بگذشتست بر یاران من

زان همی لرزد دل من در نهان

که در اندازی مرا هم ناگهان

از تو میخواهم که با من خو کنی

بعد ازین کردار خود نیکو کنی

زان گروه رفته نشماری مرا

مهربان باشی، نگهداری مرا

به که ما با یکدگر باشیم دوست

پارگی خرد است و امید رفوست

یکدل ار گردیم در سود و زیان

این شکایت‌ها نیاید در میان

گر تو از کردار بد باشی بری

کس نخواهد با تو کردن بدسری

گر بیک پیمان، وفا بینم ز تو

یک نفس، آزرده ننشینم ز تو

گفت با تیر از سر مهر، آن کمان

در کمان، کی تیر ماند جاودان

شد کمان را پیشه، تیر انداختن

تیر را شد چاره با وی ساختن

تیر، یکدم در کمان دارد درنگ

این نصیحت بشنو، ای تیر خدنگ

ما جز این یک ره، رهی نشناختیم

هر که ما را تیر داد، انداختیم

کیست کاز جور قضا آواره نیست

تیر گشتی، از کمانت چاره نیست

عادت ما این بود، بر ما مگیر

نه کمان آسایشی دارد، نه تیر

درزی ایام را اندازه نیست

جور و بد کاریش، کاری تازه نیست

چون ترا سر گشتگی تقدیر شد

بایدت رفت، ار چه رفتن دیر شد

زین مکان، آخر تو هم بیرون روی

کس چه میداند کجا یا چون روی

از من آن تیری که میگردد جدا

من چه میدانم که رقصد در هوا

آگهم کاز بند من بیرون نشست

من چه میدانم که اندر خون نشست

تیر گشتن در کمان آسمان

بهر افتادن شد، این معنی بدان

این کمان را تیر، مردم گشته‌اند

سر کار اینست، زان سر گشته‌اند

چرخ و انجم، هستی ما میبرند

ما نمی‌بینیم و ما را میبرند

ره نمی‌پرسیم، اما میرویم

تا که نیروئیست در پا، میرویم

کاش روزی زین ره دور و دراز

باز گشتن میتوانستیم باز

کاش آن فرصت که پیش از ما شتافت

میتوانستیم آنرا باز یافت

دیدهٔ دل کاشکی بیدار بود

تا کمند دزد بر دیوار بود

تهیدست

دختری خرد، بمهمانی رفت

در صف دخترکی چند، خزید

آن یک افکند بر ابروی گره

وین یکی جامه بیکسوی کشید

این یکی، وصلهٔ زانوش نمود

وان، به پیراهن تنگش خندید

آن، ز ژولیدگی مویش گفت

وین، ز بیرنگی رویش پرسید

گر چه آهسته سخن میگفتند

همه را گوش فرا داد و شنید

گفت خندید به افتاده، سپهر

زان شما نیز بمن میخندید

ز که رنجد دل فرسودهٔ من

باید از گردش گیتی رنجید

چه شکایت کنم از طعنهٔ خلق

بمن از دهر رسید، آنچه رسید

نیستید آگه ازین زخم، از آنک

مار ادبار شما را نگزید

درزی مفلس و منعم نه یکی است

فقر، از بهر من این جامه برید

مادرم دست بشست از هستی

دست شفقت بسر من نکشید

شانهٔ موی من، انگشت من است

هیچکس شانه برایم نخرید

هیمه دستم بخراشید سحر

خون بدامانم از آنروی چکید

تلخ بود آنچه بمن نوشاندند

می تقدیر بباید نوشید

خوش بود بازی اطفال، ولیک

هیچ طفلیم ببازی نگزید

بهره از کودکی آن طفل چه برد

که نه خندید و نه جست و نه دوید

تا پدید آمدم، از صرصر فقر

چون پر کاه، وجودم لرزید

هر چه بر دوک امل پیچیدم

رشته‌ای گشت و بپایم پیچید

چشمهٔ بخت، که جز شیر نداشت

ما چو رفتیم، از آن خون جوشید

بینوا هر نفسی صد ره مرد

لیک باز از غم هستی نرهید

چشم چشم است، نخوانده‌است این رمز

که همه چیز نمیباید دید

یارهٔ سبز مرا بند گسست

موزهٔ سرخ مرا رنگ پرید

جامهٔ عید نکردم در بر

سوی گرمابه نرفتم شب عید

شاخک عمر من، از برق و تگرگ

سر نیفراشته، بشکست و خمید

همه اوراق دل من سیه است

یک ورق نیست از آن جمله سفید

هر چه برزیگر طالع کشته است

از گل و خار، همان باید چید

این ره و رسم قدیم فلک است

که توانگر ز تهیدست برید

خیره از من نرمیدید شما

هر که آفت زده‌ای دید، رمید

به نوید و به نوا طفل خوش است

من چه دارم ز نوا و ز نوید

کس برویم در شادی نگشود

آنکه در بست، نهان کرد کلید

من از این دائره بیرونم از آنک

شاهد بخت ز من رخ پوشید

کس درین ره نگرفت از دستم

قدمی رفتم و پایم لغزید

دوش تا صبح، توانگر بودم

زان گهرها که ز چشمم غلطید

مادری بوسه بدختر میداد

کاش این درد به دل میگنجید

من کجا بوسهٔ مادر دیدم

اشک بود آنکه ز رویم بوسید

خرم آن طفل که بودش مادر

روشن آن دیده که رویش میدید

مادرم گوهر من بود ز دهر

زاغ گیتی، گهرم را دزدید

توشهٔ پژمردگی  

 

لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت

بین که ما رخساره چون افروختیم

گفت ما نیز آن متاع بی بدل

شب خریدیم و سحر بفروختیم

آسمان، روزی بیاموزد ترا

نکته‌هائی را که ما آموختیم

خرمی کردیم وقت خرمی

چون زمان سوختن شد سوختیم

تا سفر کردیم بر ملک وجود

توشهٔ پژمردگی اندوختیم

درزی ایام زان ره میشکافت

آنچه را زین راه، ما میدوختیم

 

توانا و ناتوان

 

در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی

کای هرزه‌گرد بی سر و بی پا چه می‌کنی

ما میرویم تا که بدوزیم پاره‌ای

هر جا که میرسیم، تو با ما چه می‌کنی

خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم

بنگر بروز تجربه تنها چه می‌کنی

هر پارگی بهمت من میشود درست

پنهان چنین حکایت پیدا چه می‌کنی

در راه خویشتن، اثر پای ما ببین

ما را ز خط خویش، مجزا چه می‌کنی

تو پای بند ظاهر کار خودی و بس

پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی

گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم

چون روز روشن است که فردا چه می‌کنی

جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ

با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی

خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم

پیش هزار دیدهٔ بینا چه می‌کنی

پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان

بی اتحاد من، تو توانا چه می‌کنی

 

تاراج روزگار

 

نهال تازه رسی گفت با درختی خشک

که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست

چرا بدین صفت از آفتاب سوخته‌ای

مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست

شکوفه‌های من از روشنی چو خورشیدند

ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست

چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز

چرا بگوش تو، از ژاله گوشواری نیست

شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی

بزیر بار جفا، چون تو بردباری نیست

مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم

ترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست

جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند

بروز حادثه، غیر از شکیب، یاری نیست

تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان

خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست

از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد

کازین سموم، هنوزت بجان شراری نیست

شکستگی و درستی تفاوتی نکند

من و ترا چون درین بوستان قراری نیست

ز من بطرف چمن سالها شکوفه شکفت

ز دهر، دیگرم امسال انتظاری نیست

بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج

گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست

تو نیز همچون من آخر شکسته خواهی شد

حصاریان قضا را ره فراری نیست

گهی گران بفروشندمان و گه ارزان

به نرخ سود گر دهر، اعتباری نیست

هر آن قماش کزین کارگه برون آید

تام نقش فریب است، پود و تاری نیست

هر آنچه میکند ایام میکند با ما

بدست هیچکس ایدوست اختیاری نیست

بروزگار جوانی، خوش است کوشیدن

چرا که خوشتر ازین، وقت و روزگاری نیست

کدام غنچه که خونش بدل نمی‌جوشد

کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست

کدام شاخته که دست حوادثش نشکست

کدام باغ که یکروز شوره‌زاری نیست

کدام قصر دل افروز و پایهٔ محکم

که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست

اگر سفینهٔ ما، ساحل نجات ندید

عجب مدار، که این بحر را کناری نیست

 

پیوند نور

بدامان گلستانی شبانگاه

چنین میکرد بلبل راز با ماه

که ای امید بخش دوستداران

فروغ محفل شب زنده‌داران

ز پاکیت، آسمان را فر و پاکی

ز انوارت، زمین را تابناکی

شبی کز چهره، برقع برگشائی

برخسار گل افتد روشنائی

مرا خوشتر نباشد زان دمی چند

که بر گلبرگ، بینم شبنمی چند

مبارک با تو، هر جا نوبهاریست

مصفا از تو، هر جا کشتزاری است

نکوئی کن چو در بالا نشستی

نزیبد نیکوان را خودپرستی

تو نوری، نور با ظلمت نخوابد

طبیب از دردمندان رخ نتابد

بکان اندر، تو بخشی لعل را فام

تجلی از تو گیرد باده در جام

فروغ افکن بهر کوتاه بامی

که هر بامی نشانی شد ز نامی

چراغ پیرزن بس زود میرد

خوشست ار کلبه‌اش نور از تو گیرد

بدین پاکیزگی و نیک رائی

گهی پیدا و گه پنهان چرائی

مرو در حصن تاریکی دگر بار

دل صاحبدلان را تیره مگذار

نشاید رهنمون را چاه کندن

زمانی سایه، گه پرتو فکندن

بدین گردنفرازی، بندگی چیست

سیه کاری چه و تابندگی چیست

بگفتا دیدهٔ ما را برد خواب

به پیش جلوهٔ مهر جهانتاب

نه از خویش اینچنین رخشان و پاکم

ز تاب چهرهٔ خور تابناکم

هر آن نوری که بینی در من، اوراست

من اینجا خوشه چینم، خرمن اوراست

نه تنها چهرهٔ تاریکم افروخت

هنرها و تجلیهایم آموخت

جهان افروزی از اخگر نیاید

بزرگی خردسالان را نشاید

درین بازار هم چون و چرائیست

مرا نیز ار بپرسی رهنمائی است

چرا بالم که در بالا نشستم

چو از خود نیست هیچم، زیردستم

فروغ من بسی بیرنگ و تابست

کجا مهتاب همچون آفتابست

رخ افروزد چو مهر عالم آرای

همان بهتر که من خالی کنم جای

مرا آگاه زین آئین نکردند

فراتر زین رهم تلقین نکردند

ز خط خویش گر بیرون نهم گام

براندازندم از بالای این بام

من از نور دگر گشتم منور

سحرگه بر تو بگشایند آن در

چو با نور و صفا کردیم پیوند

نمی‌پرسیم این چونست و آن چند

درین درگه، بلند او شد که افتاد

کسی استاد شد کاو داشت استاد

اگر کار آگهی آگه ز کاریست

هم از شاگردی آموزگاریست

چه خوانی بندگی را بی نیازی

چه نامی عجز را گردنفرازی

درین شطرنج، فرزین دیگری بود

کجا مانند زر باشد زراندود

بباید زین مجازی جلوه رستن

سوی نور حقیقت رخت بستن

گهی پیدا شویم و گاه پنهان

چنین بودست حکم چرخ گردان

هزاران نکته اندر دل نهفتیم

یکی بود از هزار، اینها که گفتیم

ز آغاز، انده انجام داریم

زمانه وام ده، ما وامداریم

توانگر چون شویم از وام ایام

چو فردا باز خواهد خواست این وام

بر آن قوم آگهان، پروین، بخندند

که بس بی مایه، اما خودپسندند

 

پیک پیری  

ز سری، موی سپیدی روئید

خنده‌ها کرد بر او موی سیاه

که چرا در صف ما بنشستی

تو ز یک راهی و ما از یک راه

گفت من با تو عبث ننشستم

بنشاندند مرا خواه نخواه

گه روئیدن من بود امروز

گل تقدیر نروید بیگاه

رهرو راه قضا و قدرم

راهم این بود، نبودم گمراه

قاصد پیریم، از دیدن من

این یکی گفت دریغ، آن یک آه

خرمن هستی خود کرد درو

هر که بر خوشهٔ من کرد نگاه

سپهی بود جوانی که شکست

پیری امروز برانگیخت سپاه

رست چون موی سیه، موی سپید

چه خبر داشت که دارند اکراه

رنگ بالای سیه بسیار است

نیستی از خم تقدیر آگاه

گه سیه رنگ کند، گاه سفید

رنگرز اوست، مرا چیست گناه

چو تو، یکروز سیه بودم وخوش

سیهی گشت سپیدی ناگاه

تو هم ایدوست چو من خواهی شد

باش یکروز بر این قصه گواه

هر چه دانی، بمن امروز بخند

تا که چون من کندت هفته و ماه

از سپید و سیه و زشت و نکو

هر چه هستیم، تباهیم تباه

قصه خویش دراز از چه کنیم

وقت بیگه شد و فرصت کوتاه

پیام گل

 

به آب روان گفت گل کاز تو خواهم

که رازی که گویم به بلبل بگوئی

پیام ار فرستد، پیامش بیاری

بخاک ار درافتد، غبارش بشوئی

بگوئی که ما را بود دیده بر ره

که فردا بیائی و ما را ببوئی

بگفتا به جوی آب رفته نیاید

نیابی مرا، گر چه عمری بجوئی

پیامی که داری به پیک دگر ده

بامید من هرگز این ره نپوئی

من از جوی چون بگذرم برنگردم

چو پژمرده گشتی تو، دیگر نروئی

بفردا چه میافکنی کار امروز

بخوان آنکسی را که مشتاق اوئی

بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد

ز بلبل خوشی و ز گل خوبروئی

چو فردا شود، دیگرت کس نبوید

که بی رنگ و بی بوی، چون خاک کوئی

دل از آرزو یکنفس بود خرم

تو اندر دل باغ، چون آرزوئی

چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر

تو مانند آبی که اکنون به جوئی

نکو کار شو تا توانی، که دائم

نمانداست در روی نیکو، نکوئی

تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد

چو گردون گردان کند تندخوئی

نبیند گه سختی و تنگدستی

ز یاران یکدل، کسی جز دوروئی

پایه و دیوار

 

گفت دیوار قصر پادشهی

که بلندی، مرا سزاوار است

هر که مانند من سرافرازد

پایدار و بلند مقدار است

فرخم زان سبب که سایهٔ من

جای آسایش جهاندار است

نقش بام و درم ز سیم و زر است

پرده‌ام از حریر گلنار است

در پناه من ایمن است ز رنج

شاه، گر خفته یا که بیدار است

سوی من، دزد ره نیابد از آنک

تا کمند افکند گرفتار است

همگی بر در منند گدای

هر چه میر و وزیر و سالار است

قفل سیمم بنزد سیمگر است

پردهٔ اطلسم ببازار است

با منش هیچ حیله در نگرفت

گرچه شبگرد چرخ، غدار است

باد و برفم بسی بخست و هنوز

قوت و استقامتم یار است

من ز تدبیر خود بلند شدم

هر که کوته نظر بود خوار است

نیکبخت آنکه نیتش نیکوست

نیکنام آنکه نیک رفتار است

قرنها رفت و هیچ خم نشدم

گر چه دائم بپشت من بار است

اثر من بجای خواهد ماند

زانکه محکم‌ترین آثار است

پایه گفت اینقدر بخویش مناز

در و دیوار و بام، بسیار است

اندر آنجا که کار باید کرد

چه فضیلت برای گفتار است

نشنیدی که مردم هنری

هنر و فضل را خریدار است

معرفت هر چه هست در معنی است

نه درین صورت پدیدار است

گرچه فرخنده است مرغ همای

چونکه افتاد و مرد، مردار است

از تو، کار تو پیشرفت نکرد

نکتهٔ دیگری درین کار است

همه سنگینی تو، روی من است

گر جوی، گر هزار خروار است

تو ز من داری این گرانسنگی

پیکر بی روان، سبکسار است

همه بر پای، از ثبات منند

هر چه ایوان و بام و انبار است

گر چه این کاخ را منم بنیاد

سخن از خویش گفتنم عار است

کارها را شمردن آسان است

فکر و تدبیر کار دشوار است

بار هر رهنورد، یکسان نیست

این سبکبار و آن گرانبار است

هر کسی را وظیفه و عملی است

رشته‌ای پود و رشته‌ای تار است

وقت پرواز، بال و پر باید

که نه این کار چنگ و منقار است

همه پروردگان آب و گلند

هر چه در باغ از گل و خار است

عافیت از طبیب تنها نیست

هر ز دارو، هم از پرستار است

هر کجا نقطه‌ای و دائره‌ایست

قصه‌ای هم ز سیر پرگار است

رو، که اول حدیث پایه کنند

هر کجا گفتگوی دیوار است

پایمال آز

 

دید موری در رهی پیلی سترک

گفت باید بود چون پیلان بزرگ

من چنین خرد و نزارم زانسبب

که نه روز آسایشی دارم، نه شب

بار بردم، کار کردم هر نفس

نه گرفتم مزد، نه گفتند بس

ره سپردم روزها و ماهها

اوفتادم بارها در راهها

خاک را کندیم با جان کندنی

ساختیم آرامگاه و مامنی

دانه آوردیم از جوی و جری

لانه پر کردیم با خشک و تری

خوی کردم با بد و نیک سپهر

نیکیم را بد شمرد آن سست مهر

فیل با این جثه دارد فیلبان

من بدین خردی، زبون آسمان

نان فیل آماده هر شام و سحر

آب و دان مور اندر جوی و جر

فیل را شد زین اطلس زیب پشت

بردباری، مور را افکند و کشت

فیل می‌بالد به خرطوم دراز

مور می‌سوزد برای برگ و ساز

کارم از پرهیزکاری به نشد

جز به نان حرص، کس فربه نشد

اوفتادستیم زیر چرخ جور

بر سر ما میزند این چرخ دور

آسیای دهر را چون گندمیم

گر چه پیدائیم، پنهان و گمیم

به کزین پس ترک گویم لانه را

بهر موران واگذارم دانه را

از چه گیتی کرد بر من کار تنگ

از چه رو در راه من افکند سنگ

باید این سنگ از میان برداشتن

راه روشن در برابر داشتن

من از این ساعت شدم پیل دمان

نیست اینجا جای پیل و پیلبان

لانهٔ موران کجا و پیل مست

باید اندر خانهٔ دیگر نشست

حامی زور است چرخ زورمند

زورمندم من! نترسم از گزند

بعد از این بازست ما را چشم و گوش

کم نخواهد داد چرخ کم فروش

فیل گفت این راه مشکل واگذار

کار خود میکن، ترا با ما چکار

گر شوی یک لحظه با من همسفر

هم در آن یک لحظه پیش آید خطر

گر بیائی یک سفر ما را ز پی

در سر و ساقت نه رگ ماند، نه پی

من بهر گامی که بنهادم بخاک

صد هزاران چون ترا کردم هلاک

من چه میدانم ملخ یا مور بود

هر چه بود، از آتش ما گشت دود

همعنان من شدن، کار تو نیست

توشهٔ این راه در بار تو نیست

در خیال آنکه کاری میکنی

خویش را گرد و غباری میکنی

ضعف خود گر سنجی و نیروی من

نگروی تا پای داری سوی من

لانه نزدیک است، از من دور شو

پیلی از موران نیاید، مور شو

حلقه بهر دام خودبینی مساز

آنچه بردستی، بنادانی مباز

من نمی‌بینم ترا در زیر پای

تا توانی زیر پای من میای

فیل را آن مور از دنبال رفت

هر که رفت از ره، بدین منوال رفت

ناگهان افتاد زیر پای پیل

هم کثیر از دست داد و هم قلیل

روح بی پندار، زر بی غش است

آتشست این خودپسندی، آتش است

پنبهٔ این شعلهٔ سوزان شدیم

آتش پندار را دامان زدیم

جملگی همسایهٔ این اخگریم

پیش از آن کآبی رسد خاکستریم

حاصلی کش آبیار، اهریمنست

سوزد ار یک خوشه، گر صد خرمنست

بار هر کس، در خور یارای اوست

موزهٔ هر کس برای پای اوست

بی پدر  

به سر خاک پدر، دخترکی

صورت و سینه بناخن میخست

که نه پیوند و نه مادر دارم

کاش روحم به پدر می‌پیوست

گریه‌ام بهر پدر نیست که او

مرد و از رنج تهیدستی رست

زان کنم گریه که اندریم بخت

دام بر هر طرف انداخت گسست

شصت سال آفت این دریا دید

هیچ ماهیش نیفتاد به شست

پدرم مرد ز بی داروئی

وندرین کوی، سه داروگر هست

دل مسکینم از این غم بگداخت

که طبیبش ببالین ننشست

سوی همسایه پی نان رفتم

تا مرا دید، در خانه ببست

همه دیدند که افتاده ز پای

لیک روزی نگرفتندش دست

آب دادم بپدر چون نان خواست

دیشب از دیدهٔ من آتش جست

هم قبا داشت ثریا، هم کفش

دل من بود که ایام شکست

اینهمه بخل چرا کرد، مگر

من چه میخواستم از گیتی پست

سیم و زر بود، خدائی گر بود

آه از این آدمی دیوپرست

بی آرزو

بغاری تیره، درویشی دمی خفت

دران خفتن، باو گنجی چنین گفت

که من گنجم، چو خاکم پست مشمار

مرا زین خاکدان تیره بردار

بس است این انزوا و خاکساری

کشیدن رنج و کردن بردباری

شکستن خاطری در سینه‌ای تنگ

نهادن گوهر و برداشتن سنگ

فشردن در تنی، پاکیزه جانی

همائی را فکندن استخوانی

بنام زندگی هر لحظه مردن

بجای آب و نان، خونابه خوردن

بخشت آسودن و بر خاک خفتن

شدن خاکستر و آتش نهفتن

ترا زین پس نخواهد بود رنجی

که دادت آسمان، بیرنج گنجی

ببر زین گوهر و زر، دامنی چند

بخر پاتابه و پیراهنی چند

برای خود مهیا کن سرائی

چراغی، موزه‌ای، فرشی، قبائی

بگفت ای دوست، ما را حاصل از گنج

نخواهد بود غیر از محنت و رنج

چو میباید فکند این پشته از پشت

زر و گوهر چه یکدامن چه یکمشت

ترا بهتر که جوید نام جوئی

که ما را نیست در دل آرزوئی

مرا افتادگی آزادگی داد

نیفتاد آنکه مانند من افتاد

چو ما بستیم دیو آز را دست

چه غم گر دیو گردون دست ما بست

چو شد هر گنج را ماری نگهدار

نه این گنجینه میخواهم، نه آن مار

نهان در خانهٔ دل، رهزنانند

که دائم در کمین عقل و جانند

چو زر گردید اندر خانه بسیار

گهی دزد از در آید، گه ز دیوار

سبکباران سبک رفتند ازین کوی

نکردند این گل پر خار را بوی

ز تن زان کاستم کاز جان نکاهم

چو هیچم نیست، هیچ از کس نخواهم

فسون دیو، بی تاثیر خوشتر

عدوی نفس، در زنجیر خوشتر

هراس راه و بیم رهزنم نیست

که دیناری بدست و دامنم نیست