X
تبلیغات
شعر و شعر
شعر و شعر
عارفی ها
قالب وبلاگ
[ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 18:7 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

فضولی 

محمد فضولی(به ترکی آذربایجانی: Məhəmməd Füzuli) یا ملامحمد بن سلیمان بغدادی‏(۱۴۸۳-۱۵۵۶) شاعر و ادیب ترک است. او را «بزرگترین شاعر ترکی آذربایجانی در سده ی دهم» می‌دانند. پدر وی ساکن حله در عراق امروزی بود و محمد فضولی در آن‌جا به‌دنیا آمد و در بغداد پرورش یافت از این روی، سه زبان ترکی، فارسی و عربی را به خوبی می‌دانست و به هر سه زبان شعر سروده است. او را یکی از پایه‌گذاران سبک هندی می‌دانند.

محمد پسر سلیمان در حدود سال ۱۴۸۳ در عراق به‌دنیا آمد. در منابع معتبر از جمله مجمع‌الخواص صفحه ۱۰۳ حله به عنوان محل تولد فضولی برشمرده شده است، اما در برخی منابع دیگر کربلا یا نجف هم آمده است. پدرش سلیمان بود که به حله مهاجرت کرد و قاضی آن شهر بود. پدر فضولی بنا به گفته ی «صادق بیگ افشار» صاحب تذکره ی «مجمع الخواص» –که به زبان ترکی ازبکی نوشته شده– از ایل بیات بوده که یکی از ۲۲ طایفه مهاجر ترکان اوغوز می‌باشد. او در حله و سپس بغداد تحصیل کرد و یکی از استادانش «ملک الشعرای حبیبی» از شاعران حروفی بود. حدود هفتاد ساله بود که در بغداد درگذشت.

علامه محمد فضولی، رند دلسوخته

محمد فضولی(به ترکی آذربایجانی: Məhəmməd Füzuli) یا ملامحمد بن سلیمان بغدادی‏(۱۴۸۳-۱۵۵۶) شاعر و ادیب ترک است. او را «بزرگترین شاعر ترکی آذربایجانی در سده ی دهم» می‌دانند. پدر وی ساکن حله در عراق امروزی بود و محمد فضولی در آن‌جا به‌دنیا آمد و در بغداد پرورش یافت از این روی، سه زبان ترکی، فارسی و عربی را به خوبی می‌دانست و به هر سه زبان شعر سروده است. او را یکی از پایه‌گذاران سبک هندی می‌دانند.

محمد پسر سلیمان در حدود سال ۱۴۸۳ در عراق به‌دنیا آمد. در منابع معتبر از جمله مجمع‌الخواص صفحه ۱۰۳ حله به عنوان محل تولد فضولی برشمرده شده است، اما در برخی منابع دیگر کربلا یا نجف هم آمده است. پدرش سلیمان بود که به حله مهاجرت کرد و قاضی آن شهر بود. پدر فضولی بنا به گفته ی «صادق بیگ افشار» صاحب تذکره ی «مجمع الخواص» –که به زبان ترکی ازبکی نوشته شده– از ایل بیات بوده که یکی از ۲۲ طایفه مهاجر ترکان اوغوز می‌باشد. او در حله و سپس بغداد تحصیل کرد و یکی از استادانش «ملک الشعرای حبیبی» از شاعران حروفی بود. حدود هفتاد ساله بود که در بغداد درگذشت.

سبک‌شناسی: پیش از فضولی در ادبیات ترکی آذربایجانی شکل‌هایی چون مثنوی و غزل رواج داشت و فضولی خود یکی از غزل سرایان برجسته بود، اما او نخستین آثار ارزنده ی تمثیلی را در ترکی آذربایجانی آفرید(بنگ و باده- صحبت الاثمار). فضولی مانند نسیمی کوشید تا شعر ترکی را با اوزان عروضی سازگار نماید اگر چه او موفقیت چشمگیری به دست آورد ولی واقعیت این بود که ترکی با وزن هجایی سازگارتر است.

بعضی از منتقدین ادبی سبک اشعار فارسی فضولی را نزدیک به سبک هندی و صائب تبریزی که صد سال پس از وی این سبک شعر را رواج داد می‌دانند. بسیاری از مضامین فضولی را بعد از او در شعر شعرای نامدار مکتب اصفهان یا سبک هندی(=سبک فضولی) می‌بینیم و حتی او را «از جمله پایه‌گذاران سبک هندی» شمرده‌اند.

تخلص فضولی: فضولی در فارسی به دو معنا به کار می‌رفته است:

1- کسی که کار بیهوده کند.

۲- آنکه بی‌جهت در امور دیگران مداخله کند.

این دو معنا دقیقا با معنای این واژه در زبان عربی انطباق داشت. اما از حدود قرن هشتم هجری به بعد این مفهوم به «فضول» داده شد. در عوض واژه «فضول» که در عربی یعنی «زبان درازی و مداخله ی بی جا در کار دیگران» در فارسی «فضولی» خوانده شد. مثلا حافظ می‌گوید:

در کارخانه‌ئی که رهِ عِلْم و عقل نیست      وَهْمِ ضعیفْ‌رای فضولی چرا کند؟

که در این‌جا فضولی به همان معنایی است که ما امروزه به کار می‌بریم، و این عکس معنای عربی این واژه است. به هر حال محمدبن سلیمان این تخلص را به معنای عربی آن به کار می‌برد یعنی:«زبان دراز و مداخله کننده در کاری که به او مربوط نیست»، یا به تعبیر امروزی «فضول». فضولی در مقدمه دیوان اشعارش به زبان فارسی دلیل انتخاب این تخلص عجیب را با زبانی شوخ‌طبع توضیح می‌دهد: «آخرالامر معلوم شد که یارانی که پیش از من بوده‌اند تخلص ها را بیش از معانی ربوده‌اند. خیال کردم که اگر تخلص مشترک اختیار نمایم در انتساب نظم بر من حیف رود اگر مغلوب باشم و بر شریک ظلم شود اگر غالب آیم. بنابر رفع ملابست التباس «فضولی» تخلص کردم و از تشویش ستم شریکان پناه به جانب تخلص بردم و دانستم که این لقب مقبول طبع کسی نخواد افتاد که بیم شریک او بمن تشویشی نتواند داد».

آثار ترکی:

صفحه‌ای از دیباچه ی دیوان اشعار فضولی به زبان ترکی

دیوان شعرها

شاه و گدا

لیلی و مجنون

مثنوی بنگ و باده به شاه اسماعیل تقدیم شده است.

روضه

حدیقت السعداء این کتاب ترجمه ی روضةالشهدای حسین واعظی است. که بر آن مطالبی نیز افزوده است.

صحبت الاثمار(گفتگو بین چند میوه است و یکی از نخستین کتاب‌های ادبیات کودک محسوب می‌شود).

شکایت‌نامه

رساله معما

نمونه شعر ترکی:

ای خوش اول مست، کی بیلمز غمی- عالَم نه ایمیش،

نه چکر عالم اوچون غم، نه بیلر غم نه ایمیش

بیر پری سیلسیله‌ عشقینه دوشدوم ناگه،

شیمدی بیلدیم سببی- خیلقت- آدم نه ایمیش.

واعظ اوصافی- جهنم قلیر، ای اهل ورع!

وار اونون مجلسینه، بیل کی جهنم نه ایمیش!

اوخو کؤکسومده ئوتوپ، قالمیش ایمیش پئیکانی،

آه بیلیدیم سببی- آهی- دمادم نه ایمیش!

ای فضـولـی! مـزه‌یی- ساقی و صهبــا بیلـدیـن،

توبه قیل تا بیله‌سن، زَرق و ریا هم نه ایمیش

ترجمه فارسی:

خرم آن‌کس که نداند غم عالم چه بوَد

غم دنیا نشناسد، نه که خود غم چه بوَد

ناگهان بندی زنجیر نگاری شده‌ام

حال دانم سبب خلقت آدم چه بود

گفت واعظ همه اوصاف جهنم، زاهد!

باش در مجلس او، بین که جهنم چه بود

تیر بر دل بزد و مانده بجا پیکانش

آه، دانم سبب آه دمادم چه بود

ای فضولی مزه باده ساقی دانی

چو کنی توبه بدانی که ریا هم چه بود

قدیمی‌ترین نسخه خطی دیوان فارسی فضولی در ۲۰ جمادی‌الاولی ۹۵۹ قمری به خط حبیب‌الله اصفهانی نوشته شده است. این نسخه هم‌اکنون در کتابخانه مرادیه در ترکیه نگه‌داری می‌شود. در مقدمه ی این دیوان، فضولی با زبانی که گاه به طنز نزدیک می‌شود، شرح می‌دهد چگونه بعد از این که در سرودن شعر به عربی و ترکی مهارت پیدا کرده، اشعار پراکنده ی فارسی سروده است و به سرودن غزل به فارسی پرداخته است: «تا آنکه روزی گذارم به مکتبی افتاد، پری چهره ای دیدم فارسی‌نژاد، سهی سروری که حیرت نظاره ی رفتارش الف را از حرکت انداخته بود و شوق مطالعه ی مصحف رخسارش دیده ی نابینایی صاد را عین بصر ساخته بود. چون توجه من دید از گفته های من چند بیتی طلبید. من نیز چند بیتی از عربی و ترکی به او ادا نمودم و لطایف چند نیز از قصیده و معما برو فزودم. گفت که اینها زبان من نیست و به کار من نمی‌آید، مرا غزل های جگر سوز عاشقانه ی فارسی می‌باید».

هر چند اصولا فضولی در این مقدمه با شوخ طبعی مسائل را بیان می‌کند و بعید نیست از سر شوخ طبعی این ماجرا را نقل کرده باشد اما به هر حال غزل های عاشقانه ی فارسی فضولی بخش مهمی از دیوان او را تشکیل می‌دهند. فضولی به فارسی در قالب‌های مختلف مانند قصیده، غزل، ترکیب‌بند، مقطعات، رباعی و مثنوی ساقی‌نامه شعر سروده است؛ اما بخش عمده ی دیوان او را غزل و قصیده تشکیل می‌دهد.

آثار فارسی:

دیوان شعرها

رند و زاهد

صحت و مرض

انیس القلب

ساقی‌نامه(هفت جام)

روح نامه(سفرنامه روح یا حُسن و عشق)

نمونه شعر فارسی:

نو خطان را دوست می‌دارد دل دیوانه‌ام

من چو مجنون نیستم در عاشقی مردانه‌ام

خضر می‌گویند بر سر چشمه ای برد ست راه

قطره ای گویا چکیده جایی از پیمانه‌ام

عقل را هر لحظه تکلیف است بر من در جهان

بی‌تکلف با عجب دیوانه ای همخانه‌ام

درد دل با سایه می‌گویم نمی‌یابم جواب

غالبا او را به خواب انداخته افسانه‌ام

متصل از درد عشق و طعنه ی عقلم ملول

می‌رسد هر دم جفا از خویش و از بیگانه‌ام

تا کشیده بر گلت از سنبل مشگین نقاب

می‌خلد صد خار هر دم بر جگر از شانه‌ام

به که بر دارم فضولی رغبت از ملک جهان

نیستم گنجی که باشد جای در ویرانه‌ام

فضولی در مقدمه دیوان فارسی‌اش در مورد اشعار عربی‌اش گفته است: «به اشعار عربی پرداختم و فصحای عرب را به فنون تازی فی‌الجمله محظوظ ساختم و آن بر من آسان نمود زیرا زبان مباحثه ی علمی من بود».

آثار عربی:

مطلع الاعتقاد

دیوان اشعار عربی

کلام و فلسفه

مطلع الاعتقاد فی معرفت المبدأ و المعاد، این کتاب توسط دکتر حسین محمدزاده صدیق از عربی به فارسی ترجمه و در قطع وزیری منتشر شده است. در سال ۱۹۵۸ در باکو منتشر شد.

فضولیازنگاهی دیگر:

در تاریخ ادبیات آذربایجان شاهد شخصیت های ادبی بزرگی هستیم که هرکدام به نحوی به ادبیات و فرهنگ این مرز و بوم کمک کرده، آن را به اوج رسانده اند. یکی از این شخصیت ها، «محمد بن سلیمان» معروف به «مولانا فضولی» از شعرای قرن ۱۰ هجری است. او از معدود شاعرانی است که در شعر، شعرای بعد از خود را تحت تأثیر قرار داده و متاع سخنش دست به دست گشته و جایگاهی برای خود پیدا کرده است. بیشتر آثار او، به خصوص اشعار غنایی اش در بین توده مردم رواج داشته، به طوری که وقتی میرزا مهدی خان استرآبادی کتاب «مبانی اللغت» یا «سنگلاخ» خود را می نوشت، برای گفته های خود شواهدی از اشعار فضولی می آورد.

در دوران اواخر تیموری و اوایل صفوی سلیمان، پدر فضولی که گویا در تبریز زندگی می کرده به جهت فشارهای اقتصادی دنبال یک سرپناه راحت و بی اغتشاش رفت و به همین لحاظ روی به عراق نهاد.

استاد برتلس خاورشناس روسی، او را از «حروفیان» دانسته است. لیکن در اشعار او نشانی از عقاید و افکار حروفیان دیده نمی شود:

مشو قانع به صوت و حرف، کسب فیض معنی کن

که داود از نبوت می کند دعوی نه ز الحانش

شاید این نظر از آنجا ناشی شده باشد که استادِ فضولی، یعنی «ملک الشعرای حبیبی» که از استادان مسلم شعر ترکی بوده و دیوان او توسط «م. ساوالان» چاپ شده است و تأثیر او را در اشعار ترکی شاه اسماعیل ختایی و خود فضولی می توان مشاهده کرد، یکی از شاعران حروفی بوده و به همین لحاظ فضولی را هم تالی استاد خود معرفی کرده باشند. «عهدی بغدادی» که با فضولی معاشرت داشته در تذکره خود می نویسد: «فضولی اهل طریقت بوده است اما این تذکره نویس به طور صریح بازگو نمی کند که فضولی به کدام طریقت پایبند بوده است».

آثار فضولی به سه زبان ترکی آذربایجانی، فارسی و عربی است که به معرفی مختصر آنها می پردازیم:

1- دیوان فارسی فضولی: این دیوان شامل قصاید، غزلیات، ترکیب بند و رباعیات شاعر است که اشعار آن، آن سوز و حالی را که صاحب سخنانی چون حافظ و مولوی و عطار دارند، ندارد. قصاید او برخلاف گذشتگان که بیشتر رنگ مدحی دارد، فلسفی- اجتماعی است. دیوان فارسی فضولی دارای ویژگی ها و اشکالاتی است که در اینجا ضمن مقایسه با دیوان ترکی او اشاراتی به آنها می شود.

شعرای بعد از قرن ۶ هجری که بیشتر به تصوف گرایش داشته اند، از واژگان به دو صورت قراردادی و ابداعی استفاده کرده اند. بدین معنی که گروهی از شاعران بودند که همیشه ذهن و تخیل آنها در ابداع کلمه و همچنین معنا دادن به آن فعال بوده و در نتیجه با نیروی بیان هنری خودشان زبان را مسحور کرده اند؛ در مقابل، گروهی هم دست به تقلید زده و از واژگانِ ابداعی شعرای مبدع، به صورت قراردادی استفاده کرده اند. اینگونه شاعران بیشتر در بعد از قرن ۸ هجری، به استثنای برخی از شاعران مبدع به وجود آمده اند.

بر این اساس دیوان فارسی فضولی که در آن، کلمات به صورت قراردادی به کار رفته اند، تقلیدی است و این مسئله به سادگی و تکرار مضامین شعری او و همچنین عدم انسجام فرمی کشانده، حتی گاه مضامین شعرای فارسی زبان را تکرار کرده است. به عنوان نمونه در ابیات ذیل که از یک غزل او انتخاب شده، مضامین مصراع دوم، تکرار همان مضمون مصراع اول است:

تا بوده ایم همدم غم بوده ایم ما

غم را ملازم، همه دم بوده ایم ما

غم را ز من نبوده جدایی، مرا ز غم

هرجا که بوده ایم به هم بوده ایم ما

یک دم نبوده ایم فضولی، به کام دل

پیوسته مبتلای الم بوده ایم ما

علت دیگری که از ارزش دیوان فارسی فضولی در برابر دیوان ترکی اش می کاهد این است که در شعر فارسی، استادان شعر و ادب فارسی پیش از او، محلی برای گفتن و جولان شعرای بعد از خود نگذاشته بودند و این مسئله را خود فضولی نیز خاطر نشان می کند: «شاعرانی به مساعدت تقدیم زمانی دم از سبقت زده اند و به معاونت سبقت اتفاقاً پیش از من آمده اند همه ادراک بلند و طبع دوراندیش داشته اند و هر عبارت لطیف و مضمون نازک که غزل را به کار آید چنان برداشته اند که قطعا در ظاهر چیزی نگذاشته اند…

یاران گذشته بس که کردند

تاراج عبارت و معانی

شد تنگ فضای نظم بر ما

فریاد ز سبقت زمانی»

اما پروفسور «بگلی» این سادگی و عدم انسجام دیوان فارسی را ناشی از چیز دیگری دانسته: «چون زبان شاعرانه در زمان فضولی سنتی و متعارف شده بود بی شک فضولی در انتخاب صراحت بیان حق داشته است. هنرش از شیرینی و سادگی سخن و شور عاطفی و طنز لطیف سرچشمه می گیرد. بی شک بزرگترین خدمت فضولی این بوده که مضامین و هنر شعر فارسی را برای ترک زبانان به صورت گوارایی رسانده است و چون در اشعار فارسی اش غالباً معانیی دارد که دیگران هم گفته اند در ردیف بزرگترین شعرای فارسی قرار نگرفته است».

اما براساس آنچه گفته شد: یعنی اینکه شعرای تصوف در برابر واژگان به دوصورت قراردادی و ابداعی واکنش نشان داده اند، ما دیوان ترکی او را جزو دسته های ابداعی قرار می دهیم که در آن موسیقی، ذوق، هماهنگی کلمات(هارمونی) در اوج قدرت و با تخیل موشکاف بیان شده است. بر این اساس دیوان ترکی و منظومه «لیلی و مجنون» او از جمله آثار بدیع ادبی به زبان ترکی محسوب می شوند و بر پایه این دو اثر است که فضولی در آثار شعرای بعد از خود تأثیر عمده ای داشته است نمونه نفوذ او را در اشعار ترکی صائب تبریزی، دیوان ترکی مسیحی شیروانی، ملا پناه واقف، حیران خانم، حاج رضا صراف تبریزی می توان دید. تأثیر لیلی و مجنون او را می توان در «ورقه و گلشاه» مسیحی شیروانی مشاهده کرد.

2- انیس القلب: این اثر را که قصیده ای نسبتا بلند است فضولی نظیره ای برای قصیده بحرالابرار خاقانی سروده است. این اثر را برخی یک اثر مستقل می دانند اما «حسیبه مازی اوغلی» معتقد است که این اثر جزو قصاید شاعر می باشد.

3- ساقی نامه(هفت جام): در این منظومه عرفان فضولی به وضوح برملا می شود. این منظومه به هفت مناظره یا هفت جام تقسیم می شود که مناظره اول آن مناظره با «نی» است:

شبی بود در سر مرا ذوق می

مذاق میم کرد دمساز نی

در طریقت مولویه تکیه بیشتر بر سماع و پایکوبی است، و برای همین موسیقی از لوازم به وجد و شور در آوردن عارف است. از همین لحاظ مولانا مثنوی را با «نی» شروع کرده و با «نی» دمساز می شود. به همین خاطر فضولی نشئه جام اول خود را با «نی» شروع کرده و نظری به طریقت مولویه در آن دیده می شود و شاید به خاطر همین ساقی نامه یا هفت جام است که او را جزو پیروان طریقت «بکتاشیه» نامیده اند.

ساقی نامه فضولی یکی از مشهورترین آثار اوست که در بین ساقی نامه ها، جایگاه والایی را به خود اختصاص می دهد و دلیل آن شاید این امر باشد که این قالب شعری در گذشته چندان پیشرفت نداشته و رواج آن از قرن ۹ هجری شروع می شود و چون قالب جدیدی به حساب می آمده طبیعی است اگر سخن فضولی در این اثر تازه و مطنطن و از همه مهمتر ایده و عقیده خاصی نسبت به طریقت می باشد.

4- روح نامه(سفرنامه روح یا حُسن و عشق): این سفرنامه از سفرنامه های علمی- فلسفی است که به شیوه گزارشی با نثری عالی و روان نوشته شده است. محمدعلی ناصح در باره این کتاب می نویسد: «کتاب سفرنامه روح، یکی از شاهکارهای فضولی شاعر و در واقع می توان گفت بهترین نمونه نثر پارسی است آنان که در این کتاب به نظر دقیق نگرند اگر از انصاف نگذرند اقرار آورند که نویسنده زبر دست آن در جمع الفاظ و معانی و تحریر عبارات بدین رشاقت و روانی ید بیضای موسوی به کار برده و به مدلول شعر خواجه که «دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد» در احیای نثر پارسی در عصر خویش اعجاز عیسوی آشکار کرده است».

این اثر یک اثر فلسفی یا کلامی است که در آن روح انسان به سیر و سیاحت می پردازد. فضولی در این اثر بدن انسان را تشبیه به کشوری می کند که دارای شهرها و آبادی ها و جویبارها و… است. نخستین شهری که روح به آن وارد می شود شهر بدن است که عبارت از هفت کشور هفت اندام می باشد. فضولی در این اثر تأثیر عشق و زیبایی و عدل و لطافت طبع انسانی را به صورت گزارشی بیان کرده، مراجعه به مرگ را علت اصلی برای صحت بیماری معرفی می کند.

آثار ترکی آذربایجانی فضولی:

آثار ترکی فضولی متعدد است و ما در اینجا فقط به ذکر نام های آنها اشاره نموده، مختصری در باره لیلی و مجنون، مطالبی را به عرض می رسانیم.:

1- حدیقه السعدا: این اثر ترجمه ای از کتاب «روضه الشهدا» ی حسین واعظ کاشفی است که در آن به فاجعه عاشورای حسینی با نثری بسیار استادانه که در آن شعرهای منظوم نیز دیده می شود، نوشته شده است.

دیگر آثار ترکی فضولی عبارتند از: بنگ و باده، صحبت الاثمار(گفتگوی میوه هاست که یکی از نخستین کتاب های ادبیات کودک محسوب می شود)، شاه و گدا، شکایتنامه، رساله معما، منظومه لیلی و مجنون.

در باره لیلی و مجنون که برخی آن را شاهکار فضولی معرفی می کنند خانم «دکتر آزاده رستمووا» می نویسد:

«لیلی و مجنون فضولی تراژدی غنایی- حماسی است این اثر از محبت ناموفق و ناکام دو جوان بحث می کند. جنبه روانشناسی در این اثر مؤثر و پر قدرت است. در واقع فضولی را در معنای اصلی و اساسی می توان روانشناس دل انسان معرفی کرد».

شعر غنایی یا تغزلی یا لیریک از جمله قالب های مورد استفاده اکثر شعرای بزرگ بوده است. در واقع تغذیه عمده اشعار کلاسیک که در آن به نوعی با صمیمیت و زیبایی ارتباط داشته، شعر غنایی است. شاعر پیوسته با اندرون خویش در جدال و کشمکش است و برای بیان این نوع جدال درونی و ذهنی یعنی احساسات و هیجانات روحی، شعر غنایی بهترین شیوه ممکن می باشد. شعر غنایی واسطه ای برای جوابگویی به جهان درونی شاعر و در واقع راز و نیاز شاعر با درون خویش است. به عبارت دیگر شعر غنایی ترجمه ای از احساسات و عواطف درونی یک شاعر است. به طور کلی ویژگی های عمده شعر غنایی: صمیمیت، سادگی و طبیعی بودن است. بنابراین از آنجا که این سه خصوصیت جزو ویژگی های انسانی و بشری هستند می توان گفت که شعر غنایی با انسان و عواطف و معنویات او سر و کار دارد. سهم عمده شعر فضولی را نیز شعر غنایی تشکیل می دهد. همانطور که گفته شد تراژدی لیلی و مجنون غنایی- حماسی است.

در این اثر شخصیت های فضولی به عنوان یک شخصیت رمانتیک عمل می کنند. تراژدی لیلی و مجنون روح صمیمی و زجر دیده و هجران کشیده شاعر را آشکارا بیان می کند؛ روحی که همچون این دو عاشق رمانتیک به واسطه عشق به همدیگر می خواهد عشق به همه چیز را تصاحب کند اما سرانجامش جز یأس و نومیدی و هجران چیز دیگری نیست و باید تن به عشق نداد چون عشق آفت جان است:

جان وئرمه غم عشقه کی عشق آفت جان دیر

عشق آفت جان اولدوغو مشهور جهان دیر

ترجمه: تن به عشق مده که عشق آفت جان است/آفت جان بودن عشق مشهور جهان است

اما ناکامی در عشق او را از صحنه عشق نمی تواند بیرون ببرد بلکه در مقابل آن صبر پیشه می کند، «دکتر عبدالقادر قراخان» می گوید: «فضولی دارای روح مظلومی است و نسبت به مظلومان شفقت و دلسوزی دارد… ولی در عین حال که نسبت به مصیبت زدگان شفقت دارد و برای آنان می گرید در برابر مصائب و بلایای وارد برخود مضطرب نیست بلکه شکیبا و صبور است و صبر و شکیبایی را همیشه در اشعار خود می ستاید. در باب صبر و توکل و فداکاری اشعار وی در عالم تصوف شرق یکی از سرمشق های بسیار عالی است».

به این مسئله صمیمیت و سادگی، شوخ طبعی و طنز لطیف و شکایات خود را نیز می افزاید و به قول خود: «طرز تازه ای» می آفریند:

گفتم ای شوخ فضولی به تو میلی دارد

گفت زین بی ادبی هاست که اینش لقب است

در منظومه لیلی و مجنون شخصیت مهمترین جایگاه را دارد و به واسطه تصویر همین شخصیت هاست که شخصیت ادبی رمانتیک فضولی جلوه گر می شود. شخصیت و قهرمان اصلی داستان لیلی و مجنون عشق، و موضوع اساسی آن محبت است. البته مسئله عشق تنها به واسطه فضولی بیان نشده و پیش از او نیز شاعرانی در این باره سخن گفته اند. اما این مسئله در شعر او به خصوص در دیوان ترکی و لیلی و مجنون او عقاید فلسفی- اجتماعی را نیز منعکس می کند. عشق فضولی عشقی است که از راه مخلوق با پای اندیشه و تفکر می خواهد به معشوق برسد؛ به عبارت بهتر فضولی با ریاضت به عشق حقیقی نمی پردازد بلکه به نیروی اندیشه رندانه خود به محبت حق تکیه می کند. فضولی اندیشه را به یاری عشق فرا می خواند تا بتواند به حقیقت کامل برسد:

پیش عاقل قصه درد من و مجنون یکی ست

اختلافی در سخن باشد ولی مضمون یکی ست

نیستم بلبل که هر ساعت نهم دل بر گلی

زین همه گل چهره مقصود من محزون یکی ست

از این ابیات و ابیاتی شبیه اینها که در دیوان او فراوان پیدا می شود، معلوم می گردد که فضولی نه همچون خاقانی متعصب و پایبند چهارچوب شریعت است و نه همچون سید عمادالدین نسیمی یک عارف در بند الوهیت است، بلکه همانطور که خود او بیشتر جاها، خود را «رند» معرفی می کند، در او یک نوع آزادی معنوی وجود دارد:

خوب می باشد فضولی شیوه آزادگی

در ریاض دهر نخلی کاین ثمر دارد کجاست

اگر پیوسته پر باشد ز می پیمانه رندی

ز شیخی به که با معبود خود سست است پیمانش

***

فضولی رند و شیدادیر، همیشه خلقه رسوادیر

سورون کیم بو نه سئودادیر، بو سئودادان اوسانمازمی؟

[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 17:28 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

سنی گؤرجک دئدیم ائی دل ، نه دل آرا دور بو؟
بو قده ر ، جاذبه وار ، بوندا ، زلیخادور بو؟
جان وئریر نازیله . مین جان آلیر عاشق لردن
گونده مین ، معجزه وار بوندا ،مسیحادور بو؟
بیرجه مجنون ایدی لیلی نی ، سئویب عاشق اؤلان
بونا مین عاشق اؤلان وار .نئجه لیلا، دوربو؟
عشق دردین . چه کن عاشق مئی ناب ایچمه لیدور
پیر مئیخانه اؤزو ، وردیگی فتوا دور بو ؟
زولف سوداسی منی . گورنئجه باشدان چیخادیب
بیرجه من ، بیلمه دیم آخر کی ، نه سودادوربو؟
گؤزلیم علمه ، مینلرجه گؤزه للر گله جک
چوخدا اؤز ، حوسنونه فخر ائیله مه ، دونیا. دوربو؟
منه یوز دفعه ، وفاسیزلیق ئدن بیر گؤز ه لی
سئویرم من!! ، یئنه گؤر بیر ، نه معما ، دوربو؟
سن تماشا ائله واحد بو پری چهره لره
فرصتی فوت ائله مه ، یاخشی تماشا. دوربو؟

 
[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 17:22 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]
شرح اجمالي در احوال شاعر بزرگ آذربايجان

 (( علي آقا واحد))

نام :  علي آقا

نام خانوادگي : اسكندر اوف

تخلص : واحد

تاريخ و محل تولد : 1895 ميلادي –  روستاي ماساچير در حومه باكو

تاريخ و محل وفات : 1965 ميلادي -  شهر باكو

علي آقا در يك خانواده روستائي زاده شد . بعد از چند سال تحصيل ، مدرسه را ترك كرده و در شهر باكو براي امرار معاش به بقالي و سپس نجاري و خراطي مشغول شد . بدليل استعداد و شوقي كه به ادبيات داشت ، روزنامه ها و نشريات نختلفي را كه در باكو چاپ و منتشر مي شدند مطالعه ميكرد . اشعاري را كه سروده بود براي دوستانش مي خواند . و بر اثر تشويق همين دوستان ، مدتي را در نزد شاعر بزرگ باكو ، عبدلخالق يوسف به فراگيري فنون شعر پرداخت . در جلسات ادبي كه در منزل استادش برگزار مي شد شركت ميكرد و از محضر ادبا و شعرائي چون آقاداداش منيري وصمد منصوري وعبدالخالق بهره مي جست . و اشعار خودرا نيز در همين مجالس عرضه ميكرد . تخلس واحد را نيز در همين مجلس ادبي به او دادند .

واحد در شعر و شاعري ، در حدي بود كه به وي {يادگار فضولي } مي گفتند . اشعار او ورد زبانها بود .   

بو فخرديرمنه واحد ، كي خلق شاعري يَم           

بؤيوُك فضولي لرين خاك پاي نيْن بيري يَم

 اوجالتدي عؤمروُموُنَشو و نماسي اؤلكه ميزين

نَه قَدَر وار بوجهان ، هرگز اؤلمَرَم دئييرَم

«ترجمه» اين براي من افتخاري است اي واحد كه شاعر خلق هستم -  يكي از خاك پاهاي فضولي هستم -  ترقي و پيشرفت كشورمان ، عمر مرا طولاني كرد – ميگويم هر قدر اين جهان است ، نمي ميرم .

و براستي كه واحد در بين اقوام ترك زبان جهان هميشه زنده است ، چرا كه اشعارش را مردم ازبر هستند و هنرمندان دنياي موسيقي بر شعر هاي واحد اهنگ مي سازند و خوانندگان ترك زبان اشعارش را مي خوانند .

                                 - - - - - - - - - - - - - - - - - -

علي آقا واحد براي اولين بار يكي از اشعار خودرا در روزنامۀ اقبال باكو بچاپ رساند . و بعد از آن همه ناشرين مجلات و روزنامه ها طالب چاپ اشعار وي شدند .

واحد در جواني عاشق دختري بنام زلفيه شد . ولي زلفيه علي جوان را با همۀ احساسات پرخروش و عواطفي كه مختص انسانهائي با روحيات شاعرانه است تنها گذاشت . علي بعد از شكست در عشق زدگي را طور ديگر مي ديد . و براي بيان دنياي تجرد خود به سرودن شعر روي مي آورد .

ديندير مَدي اي دل سَني جانان ، عجب اولدي

ائتدين نَه قَدَر ناله و افغان ، عجب اولدي

يوُز دفع دئديم   وصل تمناسينه دوُشمَه

يانديْردي سني محنت هجران ، عجب اولدي 

« ترجمه » اي دل ، جانان باتو حرف نزد عجيب شد - هرقدر ناله و افغان كردي عجيب شد  -  صدبار گفتم كه تمناي وصل نباش – تورا رنج دوري سوزاند عجيب شد (( عَجَب اولدي به معني خوب شد هم بكار ميرود )) 

واحد به شهريار ،  شاعر بزرگ تبريزي ارادتي خاص داشت و هميشه آرزوي ديداروي را داشت ولي افسوس كه سياستهاي آن زمان مانع از تحقق آرزوي علي آقا واحد شد .

واحد بو شعري تبريزه گؤندَرمَك ايستيرَم

قسمت اولايدي بير گؤروُشَك شهريارايله

« واحد اين شعر را ميخواهم به تبريز بفرستم – كاش قسمت مي شد با شهريار ديدار كنيم .»

واحد شخصي وطن دوست است .

اوُرَگيمده او قَدَر سئوگي واريْمديْر وطنه

نئجه كي بولبول شيدا اولور عاشق ، وطنه

« در دلم آنقدر مهر به وطن وجود دارد – همانطور كه بلبل شيدا عاشق وطنش مي شود »

دوران زندگي شاعر شاعر با تحولات و رخداد ها و دگرگوني هاي مختلف سياسي و اجتماعي سپري شده است . قسمت هاي شمالي ارس و نواحي قفقاز كه در اثر بي لياقتي هاي شاهان قاجار از دامن ايران جدا و به روسيۀ تزاري الحاق شده ، در ايام جواني شاعر ،  دستخوش تحولات اجتماعي و سياسي غير قابل پيش بيني مشود . انقلاب بلشويكي لنين به ديار واحد ميرسد و حكومت ديكتاتوري كمونيسم با نام اتحاد جماهير شوروي همه سرزمينهاي روسيه و قفقاز را تحت تسلط خود در مي آورد . با آغاز جنگ جهاني دوم و خود نمائي هاي استالين سبب حملۀ ارتش آلمان به  شوروي و اشغال اراضي آن مي شود . در چنين شرايطي جوانان جمهوري خود مختار آذربايجان ...  نيز به جبهه هاي جنگ با آلمان نازي اعزام ميشوند . واحد هر روز خبر كشته شدن همولايتي هاي خود را مي شنود. و در تقبيح هيتلر چنين ميگويد :

بيلدي عالم هيتلرين خائنليگين ، ادنا ليغيْن

ياغديْريْر ميليونلا دونيا خلقي نفرت دوُشمنه

حاضيْريْق واحد ، صداقتله وطن اوغروندا بيز

هر زمان گؤستَرمَگه  قطعي جسارت دوشمنه

«ترجمه» دنيا خيانت وپستي هيتلر را فهميد –  ميليونها خلق عالم نفرت خود را بر سر دشمن ميريزد –  اي واحد ، با صداقت در راه وطن ما حاضريم –  هرزماني جسارت خود را به دشمن نشان دهيم .

بعد از پايان جنگ استالين استبداد را بحدي رساند كه هيچ كس جز به خواست حكومت مركزي قادر به تفكر و بيان نبود . و صاحبان فكرو قلم حق ابراز نظر در امور اجتماعي مخالف ميل حكومت استالين  را نداشتند . در چنين اوضاع سياسي علي آقا واحد در روزنامه ها و مجلات تركي زبان فعاليت ميكرد و چاپ اشعارش تضميني براي فروش نشريه بود . و از آنجائيكه تعريف و تمجيد از سياستهاي حكومتي در رسانه ها ، باعث ايجاد يك تفكر همگون با حاكميت در جامعه مي شود ، عليهذا حكومت كمونيستي نيز سياستي را در مديريت رسانه اي پيش گرفته بود كه تعريف و تمجيد از استالين و خط فكري و سياستهاي وي ، به ابزاري براي ترقي و ارتقاء مقام و مال اندوزي براي دنيا طلبان شده بود . و اكثر نويسندگان و ادبا قلم خود را در خدمت مجيز گويي به استالين و مداحي از حاكميت كمونيستي بكار گرفته بودند . در چنين حالي واحد هرگز نخواست شعر خود را به دروغ و تملق آلوده كند . و بر اثر همين رفتار كار خود را در مطبوعات از دست داد . و عليرغم مراجعات مكرر ماموران حكومتي حاضر به همكاري و تعريف از حكومت كمونيستي و  استالين در نشريات نشد . يكي از كساني كه بدستور استالين  در جمع هيئات حاكمۀ باكو منصوب شده بود فردي بنام مير جعفر باقر اوف بود كه به مرد خون آشام و جلاد معروف بود . وي چنان كرده بود كه واحد تحت فشار مالي قرار گرفته و زندگي را به سختي ميگذراند .

 

دولتيم سيم و زريم اولماسا «واحد» خوش دور

گنج طبعيم  دولودور گوهر اشعاريله   

«ترجمه» اگر ثروت و سيم و زر م نباشد ، واحد خوش است - گنجينۀ طبع من از گوهر اشعار پُر است .

علي آقا واحد درهفتاد سالگي به سال 1965 ميلادي چشم از جهان فرو بست . او تا آنجا مورد غضب عمال  حكومت كمونيستي شوروي قرار داشت  كه وقتي در اتاق مخروبه اش جان سپرد دوستداران و علاقمندانش از ترس مامورين حكومتي جنازه اش را مخفيانه به قبرستان انتقال دادند . چون خوف اين را داشتند كه بليل كينه ورزي اجازة دفن جنازۀ واحد را در باكو ندهند . جسم او رفت ولي روحش از اين شاد بود كه اشعارش در اين جهان خواهند زيست تا ذوق هاي ادبي را سيراب كنند .

پرفسور بيگدلي در مرگ شاعر مي نويسد :

خبر مرگ استاد غزل «واحد» را شنيدم و به خانه اش رفتم . جنازه اش در داخل يك تابوت چوبي قرار داشت كه با يك جاجيم كهنه پوشانده شده بود . محل زندگي واحد يك اتاق تنگ و تاريك ومحقر بود . بعد از ديدن جنازه اش و با تأثر و تأسف فراوان اين شعر را برايش سرودم :

واحدي داخما دا ياتميْـش گؤردوُم

گنجي ويرانه دَه باتميْـش گؤردوُم

آيـيْن اؤرتموُشدوُ بولود چهرَه سيني

گوُنَشي مغربَه چاتميْـش گؤردوُم

بو وفاسيْـز فَـلَـكين هرزَه ا َلين

يوسفي درهَمَه ساتميـْش گؤردوُم

يئنَه باخديْم ، كيمي گؤردوُم هاميْ سيـْن

بير دَرين ماتَـمَـه باتميـْش گؤردوُم

گؤي گؤلوُ ، خان آرازي ، ميل دوُزوُنـوُ

بـوُسـبـوُتـوُن شَـنليگين آتميـْش گؤردوُم

بيگدلي واحديـمـيـز اؤلمـَز دي

شاعري ، شعري يـاتـمـامـيـْش گؤردوُم

«ترجمه»  واحد را در داخل دخمه در حال خواب ديدم – گنج را در ويرانه فرورفته ديدم – چهرۀ ماه را ابر پوشانده بود – آفتاب را به مغرب رسيده ديدم – دست هرزۀ اين فلك بي وفا – يوسف را به د ِرهَم فروخته ديدم –  دوباره نگاه كردم . هركس را كه ديدم ، همه را – دريك ماتم عميق فرورفته ديدم – اهالي گؤي گؤل - خان آراز و ميل دوزو (( هرسه نام سه محلۀ قديمي شهر باكو هستنند )) – همگي شادي خود را دور انداخته ديدم – بيگدلي واحد ما هرگز نمي ميرد – شاعر و شعر را بيدار ديدم  (ياتماميش = نخوابيده – بيدار)

در حاشيۀ زندگي شاعر و نظر نگارنده در بارۀ اشعار واحد

توضيح مختصري را دربارة علي آقا واحد باين جهت لازم ميدانم كه طرفداران آپارتايد زباني و باصطلاح هويت طلبان ترك زبان ، سعي دارند با تحريف واقعيتهاي زندگي افراد در تاريخ و تذكره نويسي بويژه در بارۀ شخصيت هاي ادبي و مشاهير ترك زبان اقدام به مردمفريبي كنند . در يكي از ديوان هاي علي آقا واحد كه در ايران به چاپ رسيده است ، يكي از دست به قلم هاي ترك زبان كه  بنظر شخصي خودم طالب دنياي واحد ترك و از محركين قوم گرائي آذربايجان  در ايران بحساب مي آيد  سعي كرده است تا واحد را با حافظ مقايسه كرده و اشارات و استعارات بكار رفته در اشعار علي آقا واحد را به خدا و قرآن ربط دهد . در حاليكه چنين نيست . من در بزرگي و تبحر واحد در شاعري هيچ شكي ندارم و بعنوان يك فرد ترك زبان به  ا شعارش علاقمندم ولي چشم خود را نيز به واقعيات نبسته و نخواهم بست . درتيرماه سال 1378 تا مهر ماه 1379 خودم سفري به جمهوري آذربايجان براي تحقيق در ادبيات و شناخت زبان تركي و  مطالعۀ اشتراكات اجتماعي ساكنين شمال و جنوب ارس  داشتم . در همانجا ضمن صحبت با تعدادي از ادباي ساكن در باكو و گنجه و نخجوان و قبا  نه تنها در باره زندگي واحد بلكه بيوگرافي بسياري از بزرگان ادب ترك تحقيق و تدقيق نمودم . علي آقا واحد را فردي آزاده و در عين حال سرخوش و علاقمند به مي و ميخانه يافتم . و اين مطالعاتم را با ديدن فيلمي از زندگي اين شاعر ((كه اگر اشتباه نكنم در سال 1991 و 1992 ميلادي تهيه شده بود)) تكميل تر كردم  .  بنا به روايتي زلفيه و واحد باهم روابط دوستانه داشته و اشعار واحد نيز بيشتر براي زلفيه سروده شده است . بنا براين ضمن حفظ حرمت مرحوم علي آقا واحد ، شاعر مردمي آذربايجاني ، اجباراً اين مختصر را نگاشتم تاعلاقمندان به ادبيات آذربايجاني در باره اين شاعر و زندگي به بيراه نروند و اين شخصيت ادبي را آنچنانكه بوده بشناسند و از خواندن ا شعارش دلشاد شوند. واحد ضمن اينكه معتقد به اسلام و مذهب شيعي بوده ، ولي هرگز در وصف مقدسات آسماني و زميني وقت خود را صرف نكرد است . در بين آنهمه اشعاري كه سروده است يك قطعه شعر پانزده بيتي در وصف امام حسين (ع) و واقعۀ كربلا از او ديده ام . حال اگر ادب دوستان اشعار ديگري از وي سراغ دارند بنده را نيز مطلع فرمايند . دو بيت از قطعۀ اشاره شده را تقديمتان ميكنم :

شمر دون يغمايه وئردي دين ايله ايمانيْ ني

ملك ري دَن اؤتري ترك ائتدي بُتوُن وجدانيْ ني

تشنه اولدوُردي سو اوُستَه كربلا مهمانيْ ني

باخمادي نه اصغر و نه اكبر و عباسيْنا

«ترجمه» شمر پست دين و ايمان خود را به يغما داد – براي ملك ري وجدان خود را ترك كرد -  بخاطر آب مهمان كربلا را تشنه كُشت – نگاهي به اصغر و اكبر و عباسش نكرد .

خداوند از گناهانش درگذرد و روحش را قرين رحمت هاي واسعۀ خود فرمايد . هادي گلدوست

[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 17:19 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست‌.


تكه ناني دارم ، خرده هوشي‌، سر سوزن ذوقي‌.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌.
دوستاني ، بهتر از آب روان‌.

و خدايي كه در اين نزديكي است‌:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب‌، روي قانون گياه‌.

من مسلمانم‌.
قبله ام يك گل سرخ‌.
جانمازم چشمه‌، مهرم نور.
دشت سجاده من‌.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم‌.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف‌.
سنگ از پشت نمازم پيداست‌:
همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.
من نمازم را وقتي مي خوانم


كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي«تكبيره الاحرام» علف مي خوانم‌،
پي «قد قامت» موج‌.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست‌.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود
شهر به شهر.

«حجر الاسو » من روشني باغچه است‌.

اهل كاشانم‌.
پيشه ام نقاشي است‌:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.


چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است‌.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است‌.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك " سيلك " .
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف‌،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است‌.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟


من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت‌، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت‌.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه‌،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب‌.
آب بي فلسفه مي خوردم‌.
توت بي دانش مي چيدم‌.
تا اناري تركي برميداشت‌، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت‌.
گاه تنهايي‌، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت‌.


فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين‌، دور شد كم كم در كوچه
سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهماني دنيا رفتم‌:
من به دشت اندوه‌،
من به باغ عرفان‌،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم‌.



رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم‌.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق‌.
رفتم‌، رفتم تا زن‌،
تا چراغ لذت‌،
تا سكوت خواهش‌،
تا صداي پر تنهايي‌.

چيزهايي ديدم در روي زمين‌:
كودكي ديم‌، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن‌، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت‌.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت‌.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود،
كاسه داغ محبت بود.

من گدايي ديدم‌، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست



و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم‌، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب‌، به گل سوسن مي گفت: «شما»

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه‌،
مسجدي دور از آب‌.
سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال‌.

قاطري ديدم بارش«انشا»
اشتري ديدم بارش سبد خالي« پند و امثال.»


عارفي ديدم بارش «تننا ها يا هو.»

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم‌، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت‌.)
من قطاري ديدم‌، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي‌، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه‌،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي‌.
خواهش روشن يك گنجشك‌، وقتي از روي چناري به زمين
مي آيد.

و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح‌.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت‌.


پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت‌.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات‌،
پله هايي كه به بام اشراق‌،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت‌.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست‌.

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ‌.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس‌.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج‌.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست‌.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف
مي كرد.


و بزي از «خزر» نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب‌.

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب‌،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ‌.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب‌.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون‌.
سمت مرطوب حيات‌.
شرق اندوه نهاد بشري‌.
فصل ول گردي در كوچه زن‌.


بوي تنهايي در كوچه فصل‌.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه‌.
سفر ماه به حوض‌.
فوران گل حسرت از خاك‌.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب‌.
پرش شادي از خندق مرگ‌.
گذر حادثه از پشت كلام‌.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز.


جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل‌.
جنگ خونين انار و دندان‌.
جنگ «نازي» ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم‌.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون‌.
حمله لشگر پروانه به برنامه ' دفع آفات ' .
حمله دسته سنجاقك‌، به صف كارگر ' لوله كشي ' .
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي‌.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام‌.



فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي‌.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ‌.

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه خواب .
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل يك مهتاب به فرمان نيون‌.
قتل يك بيد به دست «دولت.»
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ‌.

همه روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه يونان مي رفت‌.
جغد در «باغ معلق» مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور
مي راند.
روي درياچه آرام «نگين» ، قايقي گل مي برد.



در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم‌.
شهرها را ديدم‌.
دشت ها را، كوه ها را ديدم‌.
آب را ديدم ، خاك را ديدم‌.
نور و ظلمت را ديدم‌.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم‌.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم‌.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم‌.

اهل كاشانم‌، اما


شهر من كاشان نيست‌.
شهر من گم شده است‌.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام‌.

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم‌.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم‌.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت‌،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي‌.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق‌،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح‌.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ‌،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه‌،


جريان گل ميخك در فكر،
شيهه پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق‌.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق‌،
روي موسيقي غمناك بلوغ‌،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب‌،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي‌،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديكم‌.
نبض گل ها را مي گيرم‌.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب‌، عادت سبز درخت‌.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .


روح من كم سال است‌.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است‌:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن‌.
من نديدم بيدي‌، سايه اش را بفروشد به زمين‌.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ‌.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي‌، شست و شو داده مرا در سيلان بودن‌.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم‌.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن‌.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم‌.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم‌.


مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي‌.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه‌.
من به يك آينه‌، يك بستگي پاك قناعت دارم‌.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم‌،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي‌.

زندگي رسم خوشايندي است‌.


زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ‌،
پرشي دارد اندازه عشق‌.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو
برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است‌.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره‌.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است‌.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست‌.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي «ماه» ، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است‌.

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است‌.


زندگي «مجذور» آينه است‌.
زندگي گل به «توان» ابديت‌،
زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ما،
زندگي « هندسه» ساده و يكسان نفسهاست‌.

هر كجا هستم ، باشم‌،
آسمان مال من است‌.
پنجره‌، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است‌.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر
زيباست‌.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست‌.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست‌، جور ديگر بايد ديد.


واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست‌.
زير باران بايد رفت‌.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت‌.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست‌.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير باران بايد چيز نوشت‌، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه «اكنون» است‌.

رخت ها را بكنيم‌:


آب در يك قدمي است‌.

روشني را بچشيم‌.
شب يك دهكده را وزن كنيم‌، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم‌.
روي قانون چمن پا نگذاريم‌.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم‌.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است‌.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ‌.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرك بخوريم‌.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام‌.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت‌.


و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون‌.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت‌.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت‌.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت‌.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون
مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه
درياها.

و نپرسيم كجاييم‌،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست‌.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است‌.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي‌، چه شبي داشته اند.



پشت سر نيست فضايي زنده‌.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است‌.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است‌.
پشت سر خستگي تاريخ است‌.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

لب دريا برويم‌،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب‌.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم‌.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم


(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين‌،
مي رسد دست به سقف ملكوت‌.
ديده ام‌، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است‌.
گاه در بستر بيماري من‌، حجم گل چند برابر شده است‌.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس‌.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست‌.
مرگ وارونه يك زنجره نيست‌.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است‌.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان‌.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است‌.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم



ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است‌.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي
صدا مي شنويم‌.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم‌.


ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت‌.

كار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در «افسون» گل سرخ شناور باشيم‌.
پشت دانايي اردو بزنيم‌.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم‌.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم‌.
هيجان ها را پرواز دهيم‌.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم‌.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي " هستي " .
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم‌.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم‌.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه‌، از تابستان‌.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم‌.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم‌.

كار ما شايد اين است


كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم‌.

كاشان‌، قريه چنار، تابستان ۱۳۴۳

[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 12:24 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

سلطان سنجر پادشاه دودمان سلجوقی هنگامی که وارد شهر کرمان شد دریافت مردم شهر دچار بغض و ناراحتی هستند رایزنان خویش را فرا خواند و علت را جویا شد، گفتند بسیاری از کارمندان دستگاه دیوانی بر مردم شهر فشار آورده و از جایگاه خویش سوء استفاده می کنند.

فرمانروای ایران همان جا استاندار کرمان را از کار بر کنار نمود با اینکه از نزدیکانش بود و یکی از اتابکان (ریش سفیدان) را بر کار گمارد. گروهی نزد فرمانروا آمده و گفتند سردی مردم از کارمندان دون پایه است نه از حاکم رشید کرمان.

سلطان سنجر خندید و گفت: مردم آنقدر دانا هستند که می فهمند بد کرداری کارمندان برخواسته از پشتیبان آنهاست.

سپس ادامه داد: آبادانی ایران با مردم رنجور راه به جایی نخواهد برد.

سلطان سنجر پادشاه دودمان سلجوقیان به نیکی پی به ریشه درد برده و آن را بر طرف نمود
[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 11:23 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خروپف های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شب های تنهایی او می شود

[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 11:22 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

روزي بهلول بر هارون‌الرشيد وارد شد.

خليفه گفت: مرا پندي بده.

بهلول پرسيد: اگر در بياباني بي‌آب، تشنه‌گي بر تو غلبه نمايد چندان که مشرف به موت گردي، در مقابل جرعه‌اي آب که عطش تو را فرو نشاند چه مي‌دهي؟

گفت:صد دينار طلا.

پرسيد: اگر صاحب آب به پول رضايت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهي‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردي و رفع آن نتواني، چه مي‌دهي که آن را علاج کنند؟

گفت: نيم ديگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس اي خليفه، اين سلطنت که به آبي و بولي وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خداي به بدي رفتار کني.

[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 11:21 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

حكايت پادشاه خوش شانس

علی آل بویه معروف به عماد الدوله پادشاهی خوش شانس بود. روزی خزانه ی او خالی شد و دیگر پولی نداشت در حال تفکر بود که ماری در اتاقش به داخل سوراخ رفت، سربازان را صدا زد که مار را بگیرند، سوراخ را کندند و به کوزه های پر از سکه های طلا رسیدند، آن گاه علی عماد الدوله با آن سکه ها حقوق سپاهیان را پرداخت کرد
[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 11:21 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

حكايت اولين قتل تاريخ

خالد از امام صادف (ع) علت اولین قتل را پرسید و ایشان در جواب فرمودند: خداوند به حضرت آدم وحی فرستاد که هابیل را وصی خود قرار داده و اسم اعظم را به وی تسلیم کن و او را جانشین خویش نما.

قابیل پسر بزرگ آدم وقتی مطّلع شد که بناست برادر کوچک به جانشینی پدر منصوب شود به غضب آمد، حسّ ریاست خواهی او تحریک شد و گفت من به ریاست و جانشینی شایسته تر هستم و سرانجام برادر خود را کشت
[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 11:20 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

داستان راهب و شاگردش

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه.شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره، اونم بزحمت.

استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟

شاگرد پاسخ داد: بد جوری شور و تنده، اصلا نمیشه خوردش.

پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه. رفتند تا رسیدن کنار دریاچه.

استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید.

استاد این بار هم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد: کاملا معمولی بود.

پیر هندو گفت: رنجها و سختی هائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیع تر بشه، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.

[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 11:20 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]
 

اعیاد شعبانیه، ولادت امام حسین (ع) ،ولادت ابوالفضل العباس (ع) ،ولادت امام زین العابدین (ع) ، ولادت علی اکبر (ع) ، ولادت حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه و جشن نیمه شعبان را به تمامی مسلمانان تبریک عرض می کنیم
[ یکشنبه هجدهم تیر 1391 ] [ 17:38 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

صدای بال ملائک  ز دور  می آید

مسافری مگر از شهر نور می آید؟

دوباره عطر مناجات با فضا آمیخت

مگر که موسی عمران ز طور می آید ؟

ستاره ای شبی از آسمان فرود آمد

و مژده داد که صبح ظهور می آید

چه قدر شانه ی غم بار شهر حوصله کرد

به شوق آن که پگاه سرور می  آید

به زخم های شقایق قسم هنوز از باغ

شمیم سبز بهار ظهور می آید

مگر پگاه ظهور سپیده  نزدیک است؟

صدای پای سواری ز دور می آید

                             ناصر فیض

[ یکشنبه هجدهم تیر 1391 ] [ 11:20 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

ای منتظران گنج نهان می آید

آرامش جان عاشقان می آید

بر بام سحر طلایه داران ظهور

گفتند که صاحب الزمان می آید

[ یکشنبه هجدهم تیر 1391 ] [ 11:20 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]

 

لطیفه

 

 

جوک با بامزه برای کودکان

 

معلم تاریخ خطاب به دانش آموزی گفت: بچه تو چقدر کثیف هستی، چند روز است که حمام نرفته ای؟شاگرد گفت: آقا از وقتی که شما گفتید امیر کبیر را در حمام کشتند.

 

دست های کثیف

روزی معلم داست یکی یکی بچه ها را بازدید می کرد تا ببیند کدام یک در نظافت بی انظباط تر از بقیه است، تا این که چشمش به دست های یکی از شاگردان افتاد و گفت:

ببین پسرم! دست های تو خیلی کثیف اند. اگر دست های من به این کثیفی بود تو به من چه می گفتی؟

شاگرد زود جواب داد:

آقا معلم اجازه! من آن قدر مهربان بودم که این موضوع را به روی شما نمی آوردم.

 

صدای پدر

تلفن مدرسه زنگ زد و مدیر گوشی را برداشت.

مدیر: بفرمایید.

صدا: آقای مدیر، پسرم امروز نمی تواند به مدرسه بیاید.

مدیر: شما کی هستید؟

صدا: من پدرم هستم.

 

ماهی

اولی: چرا ماهی ها نمی توانند حرف بزنند؟

دومی: تو خودت اگر دهانت پر از آب باشد می توانی حرف بزنی؟

 

دوچرخه

پدر: پسرم! مگر به تو قول نداده بودم که اگر قبول شدی، برایت یک دوچرخه بخرم؟ پس چرا قبول نشدی؟ تو در یک سال گذشته، چه می کردی؟

پسر: پدرجان! داشتم دوچرخه سواری یاد می گرفتم!

[ دوشنبه پنجم تیر 1391 ] [ 20:42 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]
 

1. سخت‌ترين كار:

به غضنفر ميگن: توي عمرت، سخت‌ترين كاري كه كردي چي بوده؟ميگه: پر كردن نمكدون!

ميگن: چرا؟

جواب ميده: آخه سوراخ‌هاش خيلي ريزه


2. سوال

 

به یه بچه میگن اون چه حیوونی یه که به ما گوشت، شیر، ماست، کفش، لباس میده؟


بچه میگه: بابام !!!



3. پشه بند

حیف نون پشه بند می خره، تاصبح نمی خوابه پشه ها رو مسخره می کنه!


4. پازل

یارو با خوشحالي به دوستش ميگه بالاخره اين پازل رو بعد از 3 سال حل كردم . دوستش ميگه: 3 سال زياد نيست؟ ميگه: نه بابا رو جعبه اش نوشته 3 تا 5 سال!



5. قطار

به یارو ميگن: زودباش قطار ميره!


ميگه : كجا ميخواد بره بليط دست منه!



6. راننده

يارو ساعتش خراب ميشه . باز ميکنه توشو ميبينه يه دونه مورچه مرده . با خودش ميگه : اي بابا ميگم آآآآآ راننده مرده !



7. گل

به غضنفرميگن چرا زنبورها گل ميخورن؟ ميگه خوب حتما دروازه بانيشون خوب نيست!



8. بادكنك اعلا

یارو بادكنك فروشی باز ميكنه بالای مغازه اش ميزنه بادكنك اعلا به شرط چاقو!



9. در يخچال

یک روز در يخچال یه یارو کنده میشه جاش پرده میزاره!



10. دعوای جوجه و مرغ

جوجه ای با مادرش دعوا میکنه میره روی دیوار و داد میزنه پیشی بیا منو بخور



11. دزدی

مردی میره دزدی چیز به درد بخور پیدا نمی کنه از لجش مشق بچه صاحب خانه را خط خطی می کنه.



12. قورباغه

یه قورباغه ازيه گربه مي پرسه:قورقورقوربونت بشم، كلاس چندمي؟ گربهه مي گه پيش پيش... دانشگاهيم!


همون قورباغه با یه زنبور ازدواج ميكنه! قورباغه ميگه قوقوقوقوقوقوربونت برم زنبور ميگه وظ وظ وظ وظ وظ وظ وظيفته!



13. اعتیاد

خروسه رو معتاد می کنن، به جای قوقولی قوقول میگه شوشولی شوشول!



14. دزدی

بچه: بابا هواپیمای به این بزرگی رو چطور می دزدن؟

بابا: اول صبر می کنند بره بالا, کوچیک که شد بعد می دزدنش



15. 5 تا

معلم به شاگرد می گه: 5 تا حیوان درنده نام ببر شاگرد می‌گه: 2 تا ببر 3 تا شیر!

[ دوشنبه پنجم تیر 1391 ] [ 20:25 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]
سه گل روییده اندر باغ احساس

گل سوسن گل لاله  گل یاس

                    

گل اول که ماه عالمین است

عزیز فاطمه نامش حسین است

                      

گل دوم نگر غرق است در فضل

امید مرتضی نامش اباالفضل

                    

گل سوم گل میعاد باشد

امام چارمین سجاد باشد

                               

[ یکشنبه چهارم تیر 1391 ] [ 11:8 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]
در مبعث عشق نور احمد سرزد

آیینه ی ذات حی سرمد سرزد

از مشرق وحی در دل غار حرا

خورشید رسالت محمد سر زد

         

امشب همه نیلوفران مشتاق روی دلبرند

جمع شقایقها همه مست از می پیغمبرند

امشب تمام قدسیان مهمان بزم سرمدند

جمع ملائک تا سحرمشغول ذکر احمدند

         

[ شنبه سوم تیر 1391 ] [ 10:59 ] [ عارف الاهیاری ] [ ]
شعر و شعر
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

<-BlogAbout->
نويسندگان
آخرين مطالب
موضوعات وب
آرشيو مطالب
چت باکس


امکانات وب
شعر و شعر

شعر و شعر

عارفی ها

<-PostTitle->

<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor->